آیا طراحی بدون طراح ممکن است؟

با درود به همگی عزیزان. امروز می‌خواهم مطلب بسیار مهمی را در پاسخ به یک کامنت وارده مطرح کنم. درون‌مایهٔ این مطلب (امیدوارم توانسته باشم حتی اندکی از مطلب را برسانم) همانند میوهٔ ممنوعه‌ای است که آدم و حوا خوردند و وقتی خوردند دیگر راه بازگشتی برایشان نبود چون به معرفت رسیده بودند! پس گفته باشم اگر دوست دارید ندانید نخورید ببخشید نخوانید! من معمولا پاسخ خیلی از انتقادها را در یک پست جداگانه نمی‌دهم. ولی این یکی انتقادی است که صادقانه، دلسوزانه و بی‌ریا مطرح شده. ضمن اینکه واشکافی این نقد می‌تواند موجبِ مطرح شدن انبوهی از مطالب کلیدی شود. این متن بصورت کامنتی در «وبلاگ فرگشت» در انتقاد به این مطلب فرستاده شده است: «تعارض‌های فرگشت (تکامل) با دین»

دوست گرامی، تلاش شما برای بالا بردن سطح آگاهی عمومی قابل تقدیر و ستودنیست. اما موردی به ذهنم می رسه که فکر کردم در همون ابتدای کار وبلاگتون باهاتون در میون بذارم.

من دانشجوی کارشناسی ارشد زیست شناسی در دانشگاه تهران هستم. از مدت ها قبل از ورود به دانشگاه هم به فرگشت علاقه مند بودم و مطالعه می کردم. می خواستم بگم که به نظر من تناقضی میان علم به طور عام و نظریه فرگشت به طور خاص با مفهوم خدا ( لفظ عام، خدا انواع مختلفی دارد) و یا دین وجود نداره. فرگشت یک نظریه ی علمی است که کوچکترین اظهار نظری در مورد وجود یا عدم وجود خدا نمی کنه. با فرگشت نه می توان وجود خدا رو اثبات کرد و نه رد. در مورد بر هان نظم که فرمودین یک معتقد به این برهان می تواند بگوید: خوب پس نظم می تواند در اجزای شیمیایی تشکیل دهنده ی حیات وجود داشته باشد و نهادینه باشد و در طی پروسه ی فرگشت و بوجود آمدن حیات این نظم به اشکال مختلف سر بر آورده و این نظم نشان دهنده ی ناظم است. و شما می توانید با ارائه ی یک سری دلایل بگویید که نظم نهادینه شده در اجزای شیمیای از ناظم نیست بلکه از یک سری پروسه ی علمی قبلی است. و این بحث تا ابد ادامه می یابد!!!!

بسیاری از دانشمندان که تصادفا پایه گذار سنتز فرگشتی نوین هم می باشند افرادی کاملا دینی و معتقد به خدا بوده اند ( همانطور که خیلی ها هم نبوده اند) به نظر شما اگر تناقضی بین فرگشت و دین و خدا وجود می داشت این افراد نباید اولین کسانی می بودند که بی خدا می شدند؟ افرادی مانند: دابژانسکی، فیشر، رایت، بارت و دهها دانشمند فرگشتی دیگر. حرف من این است که از یک نظریه علمی مثل فرگشت هر کسی برداشتی مطابق با جهانبینی و سلیقه ی خود می کند. یکی مثل داوکینز آنرا نشانه ی عدم وجود خدا می داند و یکی مثل دابژانسکی آنرا وسیله ی خدا برای خلقت می شمارد. نظر هیچکدام هم بر نظر دیگری از لحاظ علمی و منطقی ذره ای ارجحیت ندارد. حقیقت علمی خود پروسه فرگشت است که هر دو آنرا پذیرفته اند.

مطلب دیگر اینکه خدا لفظی است عام. انواع مختلف خدا داریم: از خدای شخصی موجود در عرش گرفته تا خدای غیر شخصی و بی نهایت اسپینوزا و اینشتین ( که شما در متن وی را اشتباها بی خدا خواندید) که خود را در قوانین علمی نمایان می سازد. علم ممکن است که بعضی از این خدایان را مردود نماید، اما در مورد بعضی دیگر مثل همین خدای اسپینوزا سازگاری و هماهنگی کامل دارد.

سخن من این است که اگر واقعا قصد بالا بردن سطح سواد علمی مردم کشورمان را دارید به نظر من بهتر است از متناقض نشان دادن مساله فرگشت و خدا و دین پرهیز کنید. چون همانطور که گفتم ذاتا تناقضی میان فرگشت و خدا وجود ندارد. تمام کسانی که از فرگشت برای تایید یا رد وجود خدا استفاده کرده اند، نظر شخصی خودشان را گفته اند. فرگشت کاری به کار خدا ندارد. پست های علمی که در مورد فرگشت انسان می گذارید بسیار جذاب هستند بدون اینکه بخواهند خدا را اثبات یا رد کنند. اما اگر هدف شما در این وبلاگ چیزی غیر از کار علمی است خوب حرفی باقی نمی ماند. این وبلاگ شماست و من به خودم اجازه نمی دهم به شما بگویم چه بنویسید یا چه ننویسید. اینها تنها نظرات من بود که با شما در میان گذاشتم. پی نوشت: در مورد ادعای بی خدایی اینشتین: جمله ای از یکی از نامه های اینشتین به یک خاخام یهودی:

In 1929, Einstein told Rabbi Herbert S. Goldstein «I believe in Spinoza’s God, who reveals Himself in the lawful harmony of the world, not in a God Who concerns Himself with the fate and the doings of mankind منبع: + و +

پیش از شروع مطلب ابتدا می‌خواهم از شما دوست عزیز سپاسگزاری کنم بابت محبتی که به وبلاگ فرگشت داشتید، و ابراز علاقه‌ای که به آموزش علم برای عموم نموده‌اید. فکر می‌کنم از این نظر ما در یک سمت و سو قرار داریم. من باور دارم که برای پیشبرد و گسترش علم در جامعه ما بایستی همگی -چه دیندار و چه بیدین- کوشا باشیم. در نهایت ما هر دو در یک باور مشترکیم: خفنیت علم! 🙂

همچنین پیش از پراختن به اصل مطلب، می‌خواهم تاکید کنم که «وبلاگ فرگشت» یک وبلاگ علمی است و سیاست کلی آن گسترش علم است نه نقد دین. (آن مطلب در ارتباط دین و فرگشت استثنا بود) پس حتما آن را دنبال کنید و به دوستان خود پیشنهاد دهید. مطالب علمی خوبی در آن قرار خواهد گرفت. من برای نوشتن مطالب نقد دین  و رابطۀ دانش و دین از وبلاگ شخصیم (یعنی همین وبلاگ ناباور) استفاده می‌کنم نه از وبلاگ فرگشت.

مطالبی که عنوان خواهم کرد همگی در نقد این کامنت نخواهند بود؛ و من شخصا فکر می‌کنم نویسنده خردورزتر از این چیزهاست و مشکلی با این مسائل ندارد. ولی جهت محکم‌کاری و روشن نمودن افکار عمومی از ریشه‌ها شروع می‌کنم! ابتدا در مورد برهان نظم. ببینید همانطور که می‌دانید فرگشت پدیده‌ای کاملا مادی است که بر اساس قوانین مادی جهان و بدون دخالت هوش به هر شکل ممکن اتفاق می‌افتد. (یا بهتر است بگوییم می‌تواند اتفاق بیافتد) حال یک فرد خلقت‌گرا می‌تواند ادعا کند که هوشی به طور پنهانی فرگشت را هدایت می‌کند یا اصلا باعث شده که فرآیند فرگشت استارت بخورد و امکان‌پذیر باشد، که ما قادر به مشاهده یا آزمون این مدارک نیستیم. دقیقا به همین دلیل هم هست که ما نمی‌توانیم به فردی که می‌گوید هم خدا هست و هم فرگشت، بگوییم نه اصلا چنین چیزی ممکن نیست. بله ممکن است چنین باشد ولی آیا شواهدی آن را پشتیبانی می‌کند؟ خیر. در بند بعد مسئله را باز می‌کنم.

Growing Up in the Universe
این جلد یک مجموعۀ علمی دربارۀ فرگشت است به نام «رشد در جهان» که توسط ریچارد داوکینز در سال ۱۹۹۱ برای کودکان و نوجوانان اجرا شده است. با اینکه برای کودکان ساخته شده به نظر من برای تمام سنین بسیار جالب و آموزنده است! ۵ اپیزود آنرا می‌توانید به رایگان! دراینجا ببینید یا دانلود کنید: Growing Up in the Universe نگران انگلیسی آن نباشید! داوکینز بسیار ساده و شفاف صحبت می‌کند، ضمن اینکه می‌توانید متن این ویدیوها را هم ببینید. اپیزود ۲ موضوع این پست یعنی طراحی است.

ما انسان‌ها در زندگی روزمره چیزهای مختلفی می‌بینیم؛ چیزهایی مثل چرخ، بشقاب، ساعت، کتاب، ساختمان و… . در همه این موارد ما می‌دانیم که این چیزها باید سازنده‌ای داشته باشند. چرا؟ چون اینها خیلی پیچیده هستند و نمی‌توانند خودبخود به وجود بیایند. مثلا اگر شما گوشۀ ساحل راه بروید و ببینید که یک تکه سنگی گوشه‌ای افتاده فکر نمی‌کنید که کسی این سنگ را طراحی کرده باشد و منظوری از آن وجود داشته باشد. ولی اگر همینطور که قدم می‌زنید به یک ساعت بر بخورید که روی زمین افتاده با همه چرخ دنده‌ها و اجزای دقیقی که همه به منظور خاصی طراحی شده‌اند چه فکر می‌کنید؟ قطعا هر انسان عاقلی به این نتیجه می‌رسد که این ساعت بایستی که ساعت‌سازی داشته باشد که آن را به منظور خاصی ساخته است، درست؟ این امر کاملا عادی است. به همین دلیل هم برای انسان تا همین اواخر کاملا بدیهی بوده که اجزای پیچیدهٔ بدن خودش و جانوران جهان طبیعت که حتی از ساعت هم پیچیده‌ترند را با دست‌ساخته‌های طراحی شده توسط خودش مقایسه کند، و گمان کند که موجودات زنده هم بایستی طراحی شده باشند. هیچ آلترناتیوی برای نظریهٔ طراحی وجود نداشت. اینجانب اگر بیش از ۱۵۰ سال پیش زندگی می‌کردم قطعا با دیدن شگفتی و پیچیدگی خارق العادۀ جهان طبیعت راهی برایم باقی نمی‌ماند جز آنکه به وجود طراحی کیهانی اعتراف کنم (نوعی خدا البته، نه دین! چون حتی اگر خدایی هم باشد باور به دین از آن نتیجه نمی‌شود. خیلی آدم‌ها خدا را باور دارند ولی دین‌ها را نه. به چنین افرادی «دئیست» یا «خداانگار» می‌گویند. که شخصا به نظر من هر چند غلطه ولی باور زیبایی است! 🙂 ) بگذریم. بطور خلاصه انسان‌ها در طول تاریخ و حتی بسیاری از مردم در همین امروز چنین دیدگاهی نسبت به اجسام دارند:

  • ۱. ساده: ساده به مفهوم اینکه تنها حاصل فرایندهای فیزیکی است. مثل سنگ‌ها یا کریستال. این اجسام بطور تدریجی در اثر قوانین سادۀ فیزیک به وجود می‌آیند و طراحی نشده‌اند. (لازم به ذکر نیست که این اشیا همیشه ساختار ساده‌ای ندارند؛ ولی پیچیدگی آنها هیچگاه از نوع پیچیدگی مثلا یک ساعت نیست.)
  • ۲. طراحی-شده: چیزهایی که با فکر قبلی طراحی شده اند. مثل چرخ یا ساعت. این اجسام قطعا نمی‌توانسته‌اند شانسی به وجود آمده باشند. اگر شما تا ابد ذرات ماده را در جایی پخش کنید ازش ساعتی درنخواهد آمد. به همین صورت چنین پنداشته می‌شد (و به نظر برخی هنوز می‌شود) در مورد موجودات زنده. جانداران در خیلی از مواقع از اشیإ طراحی شده به دست هوش انسانی هم پیچیده‌ترند، پس خیلی منطقی به نظر می‌آید که آنها هم طراحی-شده باشند. قطعا موجودات زنده اشیا ساده نیستند و شانسی هم نمی‌توانسته‌اند بوجود آمده باشند. پس استدلال می‌شود همانطور که انسان با هوشش ساعت را می‌سازد حتما موجودی (آفریدگاری) هم هست که با هوش و تدبیرش جانوران پیچیده را ساخته است.

این از ابتدای حیات بشر طرز فکر رایج بود. ولی صد و پنجاه سال پیش یک انقلاب فکری بزرگ در سیاره رخ داد. انقلابی که بدون اغراق به نظر من بزرگترین دستاورد فکری نوع بشر در این سیاره است. چرا؟ چون این انقلاب باعث شد که انسان برای نخستین بار در طول تاریخ دلیل وجود خودش را توضیح دهد!!! کاری که هیچ جانوری در طول ۳.۵  میلیارد سال آمدن و رفتن انواع موجودات نتوانسته بود انجام دهد.

این ایدۀ پیشرو، فرگشت (تکامل) بوسیلۀ انتخاب طبیعی بود که طبیعیدان انگلیسی، چارلز داروین درست ۱۵۰ سال پیش آن را در کتاب تاریخساز خود بنام «خاستگاه گونه‌ها» مطرح کرد. (به این دلیل و به خاطر اینکه امسال دویستمین سالگرد تولد داروین هم بود، سال ۲۰۰۹ سال جهانی داروین نام گرفت و پروژه فرگشت هم در ایران به همین مناسبت افتتاح شد!)

این ایدۀ بزرگ نشان داد که:

برخلاف عقل روزمره همیشه برای طراحی نیازی به طراح نیست!

بلی درک آن بسیار دشوار است مخصوصا برای جانوری که همیشه هر چه دور و برش دیده طراحی پشتش داشته است و به طراحی بدون طراح عادت ندارد. اصلا باورش نمی‌شود. ولی فرگشت با انتخاب طبیعی نیاز به طراح هوشمند را برای همیشه از میان برد. گرچه پیش از داروین انتقاداتی به برهان نظم وارد شده بود -بطور مثال توسط دیوید هیوم- ولی پیش از او جایگزینی برای نظریهٔ خدا وجود نداشت. امروزه هم نه اینکه اصلا امکان وجود یک آفریننده نباشد – نیازی بوجودش نیست. و وقتی نیازی به وجود چیزی نیست، عقل حکم می‌کند که وجودش را بدون مدرک نپذیریم (+) و در آن شک کنیم. پس چه شد؟ یک حالت دیگر به دسته‌بندی قبلی اضافه شد:

  • ۱. ساده: مثل بالا. تمام اشیای مادی در جهان که توسط قوانین سادۀ فیزیک به وجود می‌آیند مثل یک تکه سنگ.
  • ۲. طراحی-شده: چیزهای که توسط هوشی به وجود می‌آیند؛ یعنی تمام دست‌ساخت‌های بشر از چکش گرفته تا ابرکامپیوتر.
  • ۳. شبه‌طراحی-شده: یعنی چیزهایی که نه ساده‌اند (۱) نه طراحی-شده (۲). توهم طراحی را دارند ولی طراحی نشده‌اند. تمامی موجودات زنده در این دسته قرار می‌گیرند. این چیزها بسیار پیچیده‌اند و کارهای دقیق و هدفمندی انجام می‌دهند، در نتیجه «ساده» نیستند. ولی مانند ساعت، ساعتسازی نداشته‌اند، از این لحاظ «طراحی-شده» هم نیستند. پس چه هستند؟ «شبه طراحی-شده» هستند، یعنی در نگاه اول کاملا طراحی-شده می‌نمایند و تمام ویژگی‌های اجسام طراحی-شده را دارا هستند، ولی از طریق فرآیند طراحی به وجود نیامده‌اند! فرگشت (نه تنها فرگشت زیستی بلکه هر نوع فرگشتی) آلترناتیوی برای آفرینش هوشمندانه است.

متاسفانه در ایرانِ ما کمتر به این مسائل پرداخته می‌شود، ولی امروزه این مسائل، موضوع بحث‌های داغ علمی در محافل دانشگاهی و پژوهشی است. کتاب‌های بسیاری هم در این رابطه نوشته شده و می‌شود که شوربختانه کمتر به فارسی ترجمه شده است. (تقریبا چیزی ترجمه نشده!) اصلا نمی‌شود این مطالب را کنار نهاد و تنها به بقیۀ زیست چسبید. (+) خواه ناخواه مطرح می‌شود، حتی اگر تلاش شود تا رویش سرپوش گذاشته شود. به هر حال آگاهی از عدم نیاز به وجود مهندس، بخش مهمی از دانش زیست‌شناسی فرگشتی را تشکیل می‌دهد و باعث می‌شود خیلی چیزها معنا پیدا کند که بدون آن بی‌معنی است. جدای از آن، این مسئله باعث می‌شود بهتر بتوانیم کاستی‌ها و مشکلات طبیعت و حتی ویژگی‌های بدنی خودمان را درک کنیم. این از نظر علم پزشکی هم مهم است. (رشته‌ای به نام «پزشکی فرگشتی» به این مطلب می‌پردازد) مثلا وقتی ما بدانیم که اجداد خیلی دور انسان روی دوپا راه نمی‌رفتند و ستون فقرات ما به مرور با شرایط روی دوپا راه رفتن وفق گرفته بهتر می‌توانیم دلیل رایج بودن آرتروز و درد کمر و فشار بی اندازه روی مفاصل زانو را درک کنیم. چون اینها از اول به این منظور طراحی نشده بودند. حتی هنوز هم بعد از میلیون‌ها سال صیقل خوردن بوسیلۀ انتخاب طبیعی به خاطر اینکه از اول به این منظور درست نشده بودند مشکلاتش پیداست (+)

در واقع اصلا جالبی فرگشت در همین است! بویژه شما که رشته‌تان زیست است احتمالا بهتر درک می‌کنید وقتی می‌گوییم «در فرگشت پیش‌بینی نیست» واقعا منظورمان چیست. برخلاف آفرینش هوشمند (مثلا ساختن ساعت) در مورد به وجود آمدن جانوران، چنین چیزی به عنوان «طراحی از پیش» وجود ندارد. از ابتدا معلوم نیست نتیجه چه می‌شود. انتخاب طبیعی یک چیز بُرنده و دقیق نیست که چیزها را از ابتدا به منظوری خاص به وجود آورد. بیشتر گونه‌هایی که هرگز در زمین بوجود آمده‌اند منقرض شده‌اند. از این لحاظ فرآیند انتخاب طبیعی بیشتر شبیه به یک بازی «آزمون و خطا» است تا فرآیند طراحی. در طراحی، پیش از ساختن یک چیز درکی از نتیجۀ نهایی کار وجود دارد؛ ولی در مورد فرگشت اینطور نیست. می‌توان از جهان طبیعت میلیاردها مثال در سطوح مختلف آورد. ولی تنها برای نمونه یکی به دلیل ساده بودن و جالب بودنش عنوان می‌شود: ماهی پهن هالیبوت Halibut

صورت این ماهی مثل نقاشی‌های پیکاسو است! چشم‌های این ماهی یکی از نمونه‌های بسیار جالب برای درک چگونگی کارکرد فرگشت می‌باشد. اجداد ماهی هالیبوت مانند دیگر ماهی‌ها به صورت معمولی در آب شنا می‌کردند (مثل ماهی قرمز مثلا) ولی در نقطه‌ای از فرگشت اجداد این ماهی کم‌کم به کف اقیانوس نقل مکان کردند و بیشتر و بیشتر به صورت پهن در کف دریا خوابیدند. چشم‌های اجداد این ماهی به صورت عادی در دو سوی سرش قرار داشتند. ولی وقتی روی کف زمین می‌خوابید، یکی از چشم‌ها به طور دائم رو به شن کف دریا بود و چیزی نمی‌دید! و آن یکی چشم رو به بالا بود. حال چه شد؟ کم‌کم به طور تدریجی آن چشمی که به سوی کف دریا قرار گرفته بود در طول نسل‌های متمادی از ریخت افتاد و با کش آمدن عصب‌ها (گندکاری!) چشم به سمت بالای ماهی منتقل شد. حتی امروزه هم می‌توانید تاریخچۀ فرگشتی چشم نامتقارن این ماهی را در نحوهٔ رشد آن مشاهده کنید! ابتدا در لارو این ماهی چشم‌ها مثل آدم سر جایشان هستند! بعد به مرور که بزرگتر می‌شوند چشم سمت چپ به سمت راست بدن ماهی نقل مکان می‌کند، تا در هنگام بلوغ دیگر به آن طرف بدن می‌رسد. (البته ممکن است برخی با خود بگویند که: «اِه پس فرگشت باهوشه که تونسته اینجوری چشم رو منتقل کنه!» نخیر اینطور نیست. کسی فکر نکرده که اه حالا که یک چشم رو به زمین قرار می‌گیرد و بی‌فایده است پس چه خوب می‌شود اگر این چشم به سمت دیگر ماهی برود. به این دلیل اتفاق افتاده که آنهایی که با یک جهش تصادفی حتی مقدار اندکی مزیت بر دیگران داشته‌اند و یک چشمشان اندکی آنطرفتر می‌شده بیشتر قادر به بقا و تولید مثل بودند. درحالیکه تعداد خیلی بیشتری منقرض شده‌اند و نسلشان ادامه پیدا نکرده است.)

فرگشت ماهی پهن
فسیل‌های انتقالی پیدا شده‌ که گونه‌های میانی بین نسل‌های ماهی‌هایی که چشم متناسب در دو طرف داشته‌اند را به سمت گونه‌هایی با نامتقارنی بیشتر و بیشتر یک چشم به سمت دیگر نشان می‌دهد. دقت داشته باشید که انواع دیگری از جانوران دریایی که در کف دریا ساکنند هم وجود دارند که به دلیل فرگشت متفاوت اینچنین نشده‌اند. بلکه به جای یک وری شدن به مرور به طور افقی در کف دریا پهن شده‌اند و چشمانشان هم به طور متقارن در بالای بدنشان قرار گرفته است؛ مثلا: پوماهی

یک سوال؟ کدام مهندس عاقلی چنین طرح نامعقول و نامتناسبی ارائه می‌دهد؟ هر مهندس (حتی یک مهندس بد!) می‌داند که باید قبل از به وجود آوردن یک چیز،‌ طرح و نقشه‌ای از سرانجامش داشته باشد تا دوباره‌کاری نشود و کثیف‌کاری و ماستمالی نباشد! (البته بعضی مهندس‌ها مثل اینکه اول می‌سازند بعد می‌فهمند اه بد بود!) یک مهندس موقع ساختن می‌داند که قطعۀ بعدی دقیقا در کجا قرار می‌گیرد (جای قطعه‌های بعدی را از قبل پیش‌بینی می‌کند) و طرح درست، سالم و اندیشیده‌ای تحویل می‌دهد. ولی اساس فرگشت با آفرینش هوشمند متفاوت است. هوشی از قبل پیش‌بینی نکرده است. برای همین در جهان طبیعت نمونه‌های بسیاری هست که مثلا یک عضو که برای کار دیگر بوده با خرابکاری، با «محدودیت بیشتر» و با «بازدۀ کمتر» تبدیل به چیز دیگری شده که در آن شرایط بهتر بقایش را تضمین می‌نموده است. یا اصلا در خیلی مواقع موجب نابودی گونه‌های بسیار شده است. این مسئله خیلی جالب است و جا افتادنش در ذهن یک مقدار طول می‌کشد. از این لحاظ انتظار نداشته باشید فوری مطلب را بگیرید. باید صبر کنید تا در ذهن تهنشین شود. فرگشت طراحی هوشمند نیست.

حالا بحث بعدی در مورد برهان نظم در کل جهان نه فقط در جهان پیچیده‌ترِ جانداران. این مبحث ارتباطی به زیست‌شناسی ندارد و خیلی کوتاه مطرح می‌شود. فرموده‌اید که اصلا خود مواد شیمیایی نشان‌دهندۀ نظم (و در نتیجه طراح) هستند. صادقانه بگویم ما هنوز نمی‌دانیم. ما مطمئن نیستیم که چرا اتم‌ها این ویژگی‌هایی که دارند را دارا هستند. اصلا برای چه بار الکترون 1910×1.602 کولومب است؟  و این خواص باعث می‌شود که توانایی تشکیل یافتن این مواد شیمیایی موجود در جهان امکان-پذیر باشد. و خب خواص شیمیایی مواد هم باعث شده که امکان به وجود آمدن حیات و سپس دی ان آ و کل فرآیند فرگشت و ما و همۀ موجودات زندۀ دیگر امکان-پذیر باشد. اینجا یک نکته (کنکوری!) هست. دقت کنید که ما یک بارِ دیگر هم گول نظم ظاهری چیزها را در کیس «موجودات زنده» خورده بودیم، و فکر می‌کردیم باید طراحی یا ساخته شده باشند. شاید در مورد خود جهان هم همینطور باشد. شاید ما نیاز به ظهور داروینی در علم فیزیک داشته باشیم که اینها را پاسخ گوید! اتفاقا فرضیه‌های جدیدی در کیهانشناسی و فیزیک نوین پیدا گشته مثل انواعی از مالتی‌ورس یا «جهان‌های موازی» و چیزهایی مثل بی‌نهایت جهان‌های افزون شونده یا «نظریه تورمی آشوبناک»  و… . بر اساس یک فرضیه جهان‌ها به طور مرتب با ضرایب مختلف فیزیکی از هیچ پدید می‌آیند و در برخی از آنها ضرایب به شکلی است که امکان پدید آمدن ماده وجود دارد و در بسیاری امکانش نیست و جهان نمی‌تواند به وجود آید. به این طریق جهان ما یکی از بی‌نهایت جهان‌های ممکن است که در آن امکان بوجود آمدن عناصر به این شکل وجود داشته و اگر وجود نمی‌داشت خب ما الان اینجا نمی‌بودیم تا فکر کنیم که چرا جهانمان برای ما خوب است! (به این می‌گویند اصل آنتروپیک یا «اصل انسانی» که به این معناست که جهان هرطور که بود برای ما عادی بود چون آن جهان شرایطش را داشت که ما در آن فرگشت بیابیم و اگر نداشت خب وجود نداشتیم! و خیلی جهان‌ها ممکن نیستند و جهان ما یک جهان ممکن بوده. چرا؟ چون بعد از ۱۴ میلیارد سال الان من دارم وبلاگ می‌نویسم! اگه نمی‌شد خب من نمی‌تونستم باشم و شما نبودین که اینارو بخونین!) این نظریه‌ها خیلی پیچیده و گسترده‌اند. و اگرچه هیچکدامشان اثبات نشده ولی یک حداقل پایۀ ریاضی و نظری را دارا هستند و خیلی هم جالبند! امروزه فیزیکدانان بسیاری دارند روی «نظریۀ ریسمان» کار می‌کنند که از ظاهرش پیداست که آن هم آلترناتیوی برای خلقت خواهد بود. به هر روی اینکه هنوز چیزی را نمی‌دانیم دلیل نمی‌شود پس خدا. بلکه یعنی نمی‌دانیم و باید با استفاده از دانش در این راه تلاش کنیم. شاید هم هیچگاه نفهمیم ولی این بهترین کاری است که می‌توانیم انجام دهیم. (و تجربه نشان داده که گرچه علم اشکالاتی دارد ولی برخلاف خرافات و اعتقادات قادر به اصلاح خود است و واقعا کار می‌کند! اگر باور ندارید به دور و بر خود نگاه کنید. همین سی‌پی‌یوی کامپیوتر شما دارد بر اساس علم واقعا کار می‌کند و توهم نیست! 8) )

شما گفتید که دیندارانی بودند که فرگشت را قبول داشته‌اند و امروزه هم هستند. بله درسته هستند و انسان‌های خیلی نیک و باهوشی هم هستند. ولی این دلیل نمی‌شود که در مورد باورشان به دین و خدا یا روح مثل باور مدرک-محورشان به فرگشت، جاذبه و کروی بودن زمین درست بگویند. ذهن آدمی استعداد زیادی برای دوگانه‌اندیشی و برخورد دوگانه با مسائل مختلف دارد. مثلا همان فردی که صبح لباس سفید آزمایشگاه بر تن می‌کند و بر اساس مدارک و شواهد آزمایش می‌کند می‌تواند عصر برود پول بدهد به رمال تا برایش فالگیری کند. اگر او همان ویژگی‌ها و مدارکی را که در تفکر علمی لازم می‌دید در مورد باور به فالگیری (یا دیگر اعتقادات) هم به کار می‌بست او این کار را نمی‌کرد. ولی خب ذهن آدم می‌توان خیلی گسسته کار کند. (در ضمن بد نیست بدانید معمولا دانشمندان سطح بالا نسبت به دین و خدا شکاکترند؛ مخصوصا در علوم طبیعی. این مسائل اینجا بیشتر سانسور می‌شود تا به گوش کسی نرسد! + + + + +)

—————————————————————————————————————————–

مطلب بعدی بحث اینشتین است که ربطی به این موضوع ندارد ولی توضیح اندکی می‌دهم. فکر نمی‌کنم دوست عزیزی که این کامنت را گذاشته خیلی متفاوت فکر کند. در این مورد خاص من خیلی تحقیق کردم. بخصوص که از بچگی در مدرسه در ذهن ما فرو می‌کردند که علم دین را تایید می‌کند و همۀ دانشمندان خدا را قبول دارند و اینشتین با آی کیوی بالایش خدا را قبول داشته و …! اولا که این مغالطۀ «توسل به مرجعیت» است که بگوییم چیزی درست است چون این فرد یا آن فرد معروف و باهوش قبولش داشته‌اند! مهم مدرک است نه اینکه این و آن چه گفته‌اند. اگر مثلا اینشتین می‌گفت من به «هیولای اسپاگتی پرنده» اعتقاد دارم و مدارکی برایش نمی‌آورد خب با کمال احترام این سخن او چرت می‌بود!

البته که می‌توان تعداد بسیاری دانشمندان معتقد و خداباور نام برد، ولی قطعا اینشتین را نمی‌توان در میانشان آورد. این از افسانه‌های شهری است که اینشتین دیندار و خداشناس بوده است. اتفاقا اینشتین تا آنجا پیش رفته که دین را «خرافات بچگانه» Childish Superstition نامیده است! البته او خود را «بیخدا» نمی‌نامید چون این لفظ را خیلی تند و تیز می‌یافت (آن مقاله که چنین گفته از من نیست) ولی به خدای مومنان هم باور نداشت. او به طور مشخص گفته که به خدای شخصی اعتقاد ندارد و بهشت و جهنم و اینکه خدایی باشد که انسان برایش مهم باشد را خرافات می‌دانسته است. (همین یعنی از نظرش تمامی ادیان پشم!) ولی از آنجاییکه انسان نرمخویی بوده سعی می‌کرده که به عقاید تا حدودی احترام بگذارد نه اینکه قبولشان داشته باشد. یکی از دلایل پیش آمدن این همه بدفهمی نسبت به اینشتین، تکرار چند گفتۀ او مانند «علم بدون دین لنگ است و دین بدون علم کور» یا «خدا تاس نمی‌اندازد» و… است که بطور مرتب توسط برخی مذهبی‌ها تکرار می‌شود بدون آنکه بدانند منظور اینشتین از دین و خدا چه بوده.  همانطور که گفته شد اینشتین نه به بهشت و جهنم اعتقاد داشته نه به پیامبران از جانب خدا نه اصلا یک خدای آفریننده! پس چرا از واژگان دین و خدا استفاده می‌کرد؟ منظور اینشتین از این واژگان با منظور مردم کوچه بازار تفاوت دارد. او خدا را به عنوان استعاره‌ای از رمز و رازهای طبیعت و «ناشناخته‌های جهان» به کار برده است. احساسی شاعرانه و خاضعانه نسبت به طبیعت و نوعی ماتریالیسم عرفانی. اینها احساسات شاعرانه‌اند که حتی امروزه هم برخی دانشمندان ناباور برای توصیف رازهای هستی به کار می‌برند چون این واژگان بهتر مفهموم را القا می‌کنند. از لحاظِ خدای اینشتینی من هم می‌توانم خود را خداباور بنامم ولی خداباوری به این مفهوم یک چیز شاعرانه است نه به معنای واقعی کلمه که مد نظر خداباوران است. برخی تفاوت این دو را درنمی‌یابند. این هم گفته‌ای مشهور از آلبرت اینشتین که از چسباندنش به ادیان به تنگ آمده بود!

البته آنچه دربارۀ اعتقادات دینی من گفته‌اند دروغ است. دروغی که به طور سیستماتیک تکرار شده است. من به خدایی شخص‌وار اعتقاد ندارم و هرگز منکر این بی اعتقادی‌ام نشده‌ام بلکه آن را آشکارا بیان کرده‌ام. اگر چیزی در من باشد که بتوان آن را مذهبی خواند تحسین بیکران ساختار جهان هستی است تا آنجا که دانش‌مان نشان می‌دهد. – اینشتین ۲۴ مارس ۱۹۵۴

در پایان من نمی‌توانم به زور دوستان دیندارِ فرگشت‌گرا را بیدین کنم و اصلا هدف هم این نیست. هدف فهمیدن بیشتر جهان در این چند صباح است. عمر محدودی که توسط فرگشت به وجود آمده و در آن با این همه شگفتیِ بس خیره-کننده روبروییم. من برای فهم جهان «دانش» را انتخاب می‌کنم. ولی این انتخاب شخصی افراد است که بخواهند خدا را هم داشته باشند یا نداشته باشند و به کسی مربوط نیست. (البته تا جاییکه آن را زور نکنند مثلا با یک حکومت دینی!) ولی من حق خود می‌دانم که از باور شما انتقاد کنم – حتی شما دوست عزیز – بله شما! همانطورکه شما حق دارید باور من ناباور را زیر سختترین فشارهای خرد و منطق اگر می‌توانید له کنید! من استقبال خواهم کرد چون اگر نقد شما صحیح باشد من می‌فهمم که اشتباه می‌کردم و چیز جدیدی می‌آموزم. ضمن اینکه هیچ علاقه‌ای به ایستادن روی باوری که اشتباه بودنش برایم ثابت شده ندارم. اصلا این خلاف منطق است. باید آزاداندیش بود، نسبت به هر باوری، حتی باورهایی که برایمان عزیزند یا از جانب عزیزانند. به قول ارسطو:

افلاطون برای من عزیز است، ولی عزیزتر از او حقیقت است.

شاد و سربلند باشید

Advertisements

40 پاسخ

  1. بسیار عالی بود. ممنون.

    —————
    ناباور: درود بابک جان. سپاس. زنده باشی

  2. سلام دوست عزیز؛
    به نظر من در کامنت این دوست منتقد به ظرافت مغالطه‌هایی نهفته است:
    مثلا در این دو پاراگراف:

    «تناقضی میان علم به طور عام و نظریه فرگشت به طور خاص با مفهوم خدا ( لفظ عام، خدا انواع مختلفی دارد) و یا دین وجود نداره.»

    «خدا لفظی است عام. انواع مختلف خدا داریم: از خدای شخصی موجود در عرش گرفته تا خدای غیر شخصی و بی نهایت اسپینوزا و اینشتین که خود را در قوانین علمی نمایان می سازد. علم ممکن است که بعضی از این خدایان را مردود نماید، اما در مورد بعضی دیگر مثل همین خدای اسپینوزا سازگاری و هماهنگی کامل دارد.»

    دوست ما با استفاده از این گزاره‌ها (فارغ از درستی یا نادرستی‌شان) که انواع مختلف خدا داریم و علم (در اینجا فرگشت) بعضی از این خدایان (از جمله خدای شخصی اسپینوزا) را مردود نمی‌کند، تلویحا تلاش کرده نظر خود مبنی بر عدم تناقض علم (در اینجا فرگشت) با دین را هم اثبات کرده باشد! (شاید هم تلاشی برای اثبات نظرش مبنی بر عدم تناقض علم و دین نکرده و قصدش فقط اثبات عدم تناقض خدا با علم بوده است که در اینصورت سوال پیش می‌آید که پس چرا در جایی پای دین را به وسط کشیده است) برداشت من این است که این دوست اثبات عدم تناقض خدا و علم رو خودبه‌خود برای نتیجه‌گیری عدم تناقض علم و دین کافی دانسته است.

    اگر فرض من مبنی بر تلاش ایشان در جهت اثبات تلویحی عدم تناقض دین و علم درست باشد، ایشان مشخص نکرده است که آیا خدای ادیان (که مشخصاً با خدای اسپینوزا متفاوت است) در کدام گروه از خدایان قرار می‌گیرند، خدای در تناقض با علم یا خدای سازگار با علم. به خصوص این موضوع در مورد خدای ادیان سامی بسیار حائز اهمیت است. وگرنه اینکه خدای منحصر به فرد فلان دانشمند با علم سازگاری دارد، فکر نمی‌کنم موید عدم تناقض این دو موضوع (علم و دین) باهم باشد. مگر اینکه این خدای شخصی هم صاحب چیزی به نام دین باشد.

    —————
    ناباور: با درود ورتیگونه عزیز

    به نکته خوبی اشاره کردی. وقتی درباره مفهوم خدا صحبت می‌شود باید بطور دقیق معلوم شود که منظور چیست و صفات این خدا چه هستند! چون این مسئله جا برای دررو زیاد دارد! مثلا یک فرد می‌تواند مدعی شود که یک خدای دئیستی وجود دارد که در فرگشت دخالت نکرده و ارتباطی هم با انسان نداشته و فقط همان اول جهان را آغاز کرده و رفته پی کارش! رد چنین خدایی به آسانی خدایگان ادیان نیست! کسی که چنین ادعاهایی می‌کند نمی‌تواند با بازی با لغات آنها را بسط دهد و هر نتیجه‌ای که دوست دارد بگیرد. شاد باشی

  3. ناباور عزیز
    من که از خوانندگان ثابت شما هستم و مثل شما ناباور (به ادعاهای بدون مدرک). ولی دوست کامنت گذارمان ادعایی در مورد دینداری اینشتین نداشت که شما بحثی را به رابطه اینشتین و دین اختصاص دادی. اتفاقاً او هم بر تفاوت خدای اینشتین با خدای دینهای سازمان‌یافته و شباهت او به خدای اسپینوزا تأکید کرده و از خود اینشتین هم در این باره نقل قول کرده است. حتی این دوستمان دفاعی هم از برهان نظم نکرد که این چنین مفصل به روشنگری در مورد برهان نظم پرداختید.
    در کل میتوانم بگویم که کامنت دوستمان بسیار روشن‌اندیشانه و آزادمنشانه‌تر از آن بود که پستی به این مفصلی برای پاسخ به آن کامنت اختصاص دهید، یا شاید هم لزوم اختصاص آن را من متوجه نشدم. 😉
    تنها نکته قابل بحث کامنت دوستمان همان پاراگراف آخر بود که به نظرم طرح مسایل علمی و در کنار آنها طرح سؤال در مورد مبانی دینی و خداباورانه نه تنها اشکال ندارد، بلکه ضروری است. به هر حال وقتی افراد سواد علمیشان بالا می‌رود و درک منطقی و علمی پیدا می‌کنند، بهتر می‌توانند تناقضات و پوچی بسیاری از خرافات و اعتقادات را درک کنند.
    در هر صورت به هر بهانه‌ای که این مطلب را نوشتید، بسیار جالب بود. خصوصاً آن ماهی لوچ!! خیلی خندیدم. 🙂
    درود بر شما و پاینده باشید.

    —————
    ناباور: درود امید عزیز.

    حق با شماست! قبول دارم کامنت این دوستمان خیلی کم اشکال‌تر از بسیاری از ادعاهای اینچنینی بود. ولی من در مورد هر ادعا پا را فراتر گذاشتم و عقاید رایج را هم نقد کردم. شخصا گمان می‌کنم این دوست ما حتی در مورد بخش بدون طراح بودن فرگشت هم مخالفتی نداشته باشد. ولی خب تجربه به من ثابت کرده معمولا ادعاهایی که اینچنین مطرح می‌شوند و ادعای سازگاری نسبی علم و دین دارند خواه ناخواه به این مسائل هم کشیده می‌شوند! پس من جهت محکم‌کاری جواب این انتقادهایی که بارها و بارها به آن برخورد کرده‌ام را هم دادم! 🙂 برهان نظم را هم ایشان صریحا مطرح نکرده ولی در مورد نظم اجزای شیمیایی سخن رانده که برای نقد صحیح می‌بایستی که به این مطالب می‌پرداختم.

    در مورد اینشتین هم بله ایشان روی باور رایج خداباوری و دینداری اینشتین صحه نگذاشته‌اند. ولی من لازم دیدم که این مطلب را بازتر کنم. چون به کرات شاهد سواستفادۀ باورمندان از داستان خداباوری اینشتین بوده‌ام. امیدوارم این توضیح روشن کرده باشد که اینشتین واقعا به خدا (به معنی واقعی کلمه) اعتقاد نداشته بلکه منظورش یک چیز شاعرانه بوده نه چیزی ورای آن. از لحاظ خدای اینشتین حتی من هم خداباور محسوب می‌شوم!!! ولی این گم شدن مفاهیم و پراکنده‌گویی قطعا باعث سواستفادۀ بسیار شده و می‌شود. از این لحاظ روشنگری بایسته است.

    ممنون از دقت و نکته‌سنجی. این نکته را به مطلب افزودم. 😉
    شاد و پیروز باشی

  4. ناباور عزیز،

    از پست مفصل شما بوسیله ی دوست عزیزم کاوی مطلع شدم. متشکرم که این وقت زیاد رو به کامنت من اختصاص دادید.

    چیزی که من در مورد برهان نظم بیان کردم نظر خودم نبود. اگر دقت کنید می بینید که من اون رو از زبان یک باورمند به این برهان بیان کردم. همونطور که خودتون اذعان داشتید فرگشت پایه های مادی دارد. یعنی فیزیک حاکم بر آن هیچ فیزیک خاصی نیست. همان فیزیکی است که بر سایر کائنات حکمفرماست. حال در جواب به این ادعای شما که فرگشت طراح ندارد، یک باورمند به این برهان می تواند ادعا کند که خوب مگر شما نگفتی فرگشت فرآیندی مادیست؟ پس ماده ای که در فرگشت به این اشکال مختلف سر بر می آورد را طراح طراحی کرده!!! و بعد شما در جواب می توانی بگویی نه خیر!!! نظم نهفته در ماده هم ناشی از یک سری پروسه ی علمی قبلیست و آنوقت طرف شما می گوید خوب!!! پس «آن یک سری پروسه ی علمی قبل» را طراح طراحی کرده و سپس شما می گویی………..
    و این بحث تا ابد ادامه می یابد. مقصود من از ذکر این مثال این بود که نشان دهم که هیچ کدام از شما به نتیجه ای نمی رسید در این بحث و به بلای خانمان سوزه Endless Regress دچار خواهید شد!!!! D:

    من خودم با وجود اعتقاد به خدا (البته نه از نوع رایج آن) به طراحی اعتقادی ندارم. اما بحث من این است که نظریه زیبای فرگشت به هیچ عنوان نیاز بوجود طراح را از میان بر نمی دارد. البته اینکه این امکان را از میان بر نمیدارد به این معنی نیست که وجود آنرا هم قطعی میپندارد.خیر. بهتر است اینگونه بگوئیم که» اگر» نیازی بوجود طراح باشد (دقت کنید که میگویم «اگر») فرگشت حداکثر کاری که میکند این است که محل ورود طراح به صحنه ی عمل را چند مرحله به عقب می اندازد. نه اینکه عدم وجود آنرا اثبات کند. این «اگر» هم یک برداشت شخصی است. بعضی ها اعثقاد دارند که دارد و عده ای اعتقاد دارند ندارد. و نظر هیچ دسته ای هم بر دسته ی مقابل ذره ای ارجحیت علمی یا منطقی ندارد

    نکته ی بعدی من این است که نباید لفظ طراح را با خدا یکی گرفته و سپس به جای هم آنها را استعمال کنیم. مثلا در همین خدای پاننتئیستی که در افکار اسپینوزا وجود دارد تمامی هستی جزئی از وجود خداست و اینجا دیگر لفظ طراح معنایی ندارد. یعنی خدا داریم ولی طراحی در کار نیست که بشیند فکر کند، جهان را طراحی کرده و سپس با بشکنی خلق کند.در این سیستم فکری جهان جزء ضروریه وجود خداست و قوانینی که بر آن حاکمند قوانین وجود خدایند. بگذریم. بحث ما در این مورد نیست. بحث یکی شدن خدا و طراح تنها در مورد خدایانی مطرح است که کاملا جدا از جهانند یا شخصی هستند که البته در مورد این نوع خدایان هم در پاراگراف قبلی نظر خود را ذکر کردم. یکی از فیزیکدانان مشهور قرن بیستم که اگر اشتباه نکنم جناب هاوکینگ می باشند در کتاب معروفشان تاریخچه ی زمان ذکر می کنند خدا(اگر آنرا جدا از جهان و شخص فرض کنیم) برای خلق جهان تنها کاری که لازم داشته انجام بدهد نیم صفحه محاسبه ی ریاضی است!!!! سپس سایر چیز ها خود بخود جور خواهد شد!!!! واحتیاجی نیست که خدا در تمام مراحل شخصا دخالت داشته باشد!!!!
    D:
    البته باز هم توجه کنید که این نظر شخصی من نیست. من فقط آنرا بیان می کنم.

    در مورد دانشمندان فرگشتی و خداباور هم من به هیچ عنوان قصد نداشتم که ذکر کنم چون این افراد خداباورند پس خدا وجود دارد. این می شود مغالطه ی توسل به مرجعیت که به جا ذکر کردین.اگر به کامنت من با دقتی بیشتر توجه کنید میبیند که من تنها قصدم از طرح این موضوع این بود که بگویم با توجه به اینکه دانشمندان افرادی خوشفکر، منطقی و بدور از تعصبات رایج در عامه هستند، احتمالا اگر تناقض جدی و آشکاری میان فرگشت و دیندار بودن وجود می داشت این افراد منطقی اولین کسانی می بودند که از دین و خدا باز می گشتند. و این اصلا به این معنا نیست که چون اینهای دانشمندند و به خداباور دارند پس خدائی هست.

    و اما در مورد انشتین: مطالبی که من در کامنتم در این باره ذکر کردم تنها در جواب ادعای شما درباره ی بی خدائی اینشتین بود. من با ذکر منبع و نقل قول از اینشتین نشان دادم که او بی خدا نیست. قصد هیچگونه برداشت دیگری را هم نداشتم. اینکه فرمودید که اینشتین به خدای شخص وار اعتقاد نداشته کاملا درست است. ولی این به آن معنی نیست که بی خداست. مگر اینکه شما لفظ خدا را تنها برای خدایان شخصی به کار گیرید که در این صورت بحثی در میان نیست.

    جناب ورتیگونه،

    ممنون از مطلبتون.من سعی در اثبات چیزی نداشتم تنها نظرم رو ذکر کردم. منظور من آنجا که گفتم ادیان بیشتر یک مفهوم عام بود و البته باید بیشتر توضیح میدادم. توجه داشته باشید که ادیان بسیار قدیمی هستند. و البته هر کسی هم از آنها برداشت خود را ارائه می کند و یک مفهوم فیکس نداریم. من نگاهم به متون دینی مثل مجموعه ی یک سری حقایق نیست. بلکه به آنها به شکل متونی سمبلیک و حاوی داستان هایی با پند اخلاقی می دانم. بسیاری از این داستان های این متون در زمان ما هم می تواند برای عامه حاوی پند هایی باشد. به نظر من گرفتن این ایراد از متون که چرا با فرگشت یا سایر قسمت های علم هماهنگ نیستند مثل این است که بگوییم کتاب مزرعه ی حیوانات جورج اورول مزخرف محض است چون علم ثابت کرده که حیوانات حرف نمی زنند!!!! نظر من در مورد متون دینی بسیار مشابه نظرات دکتر سروش در این زمینه می باشد. البته من شخصا هیچ دینی ندارم اما همانطور که ذکر کردم تناقضی هم میان علم و دین نمی بینم. البته اگر متون دینی رو سمبلیک در نظر بگیریم و نه حقایق محض. مردم می توانند دیندار باشند و در عین حال دانشمند هم باشند و خرافاتی هم نباشند. همانطور که در آمریکا و آلمان و ژاپن و ….. اینگونه است. اینکه در طول تاریخ باورهای مذهبی با خرافه همراه بوده اند نباید ما را به این نتیجه برساند که میان دین و خرافه ملازمه وجود دارد. این خود نوعی مغلطه است.

    ممنونم از همه ی دوستان

    —————
    ناباور: درود میلاد عزیز. چه سعادتی! پس شما میلاد کامنت‌گذار در وبلاگ لردکاوی عزیز هستید؟! 🙂

    من هم از شما ممنونم به خاطر زمانی که گذاشتید و حسن نیتی که نشان دادید. راستش به نظر من صحبت‌های من و شما را سرانجامی نخواهد بود، می‌دانید چرا؟! چون به نظر من این دو دیدگاه آنقدر با هم تفاوت ندارند. فقط نحوۀ عرضۀ آنها متفاوت است. مثلا شما نسبت به لفظ بیخدا حساسیت به خرج می‌دهید که البته حق هم دارید. و من هم نسبت به تعاریف متفاوتِ خدا حساسیت نشان می‌دهم. هر وقت شواهد به طور دقیق به وجود خدایی اشاره کند من آنوقت دلیلی برای باور به خدا (از هر نوعش) پیدا خواهم کرد. اینکه خدا را هر طور که دوست داریم تعریف کنیم و چه بسا تحریف کنیم که با شواهد بخواند به نظر من علمی نیست. بگذریم. بیایید نقطه نظرات را شفاف کنیم. بطور خلاصه در باب فرگشت و نظم فرموده‌اید که:

    نظریه زیبای فرگشت به هیچ عنوان نیاز بوجود طراح را از میان بر نمی دارد. البته اینکه این امکان را از میان بر نمیدارد به این معنی نیست که وجود آنرا هم قطعی میپندارد.خیر. بهتر است اینگونه بگوئیم که» اگر» نیازی بوجود طراح باشد (دقت کنید که میگویم «اگر») فرگشت حداکثر کاری که میکند این است که محل ورود طراح به صحنه ی عمل را چند مرحله به عقب می اندازد. نه اینکه عدم وجود آنرا اثبات کند.

    ببینید هم درست می‌گویید هم نه! من هم تاکید دارم که فرگشت نه وجود خدا را تایید می‌کند و نه رد، درست؟ تا اینجا بحثی نیست. حالا خود فرآیند فرگشت همانطور که توضیح داده شد و مثل اینکه شما هم پذیرفتارید نیازی به طراح (در سطح جهش، انتخاب طبیعی و اصلا کل مکانیسم فرگشت) ندارد، درست؟ حرف من این است که منِ انسان به دور و بر خود می‌نگرم. یک گوشه سنگی می‌بینم، زیاد برایم جلب توجه نمی‌کند! در گوشه‌ای دیگر یک دستگاه سوپرپیشرفته به شکل یک موش می‌بینم. شما که رشته‌تان زیستی است بهتر این را درک می‌کنید: خفن‌ترین اشیای عالم موجودات زنده هستند! واقعا نباید این پیچیدگی عظیم موجودات زنده را نسبت به بقیۀ کائنات ساده انگاریم. در جهان هستی هیچ چیز از نظر دقت، ظرافت، پیچیدگی و مهندسی به پای ارگانیسم‌ها نمی‌رسد. از این لحاظ برای من کاملا قابل درک است که چرا پیشینیان ما همگی به انواعی از موجودات آفریننده معتقد بوده‌اند. خود من پیش از آشنایی با داروینیسم نوعی دئیست (خداباور بدون دین) بودم، چون واقعا اگر چیزی بتواند وجود آفریدگاری را نشان دهد آن چیز قطعا نظم خارق‌العاده و بی‌بدیل موجودات زنده است نه فیزیک (و شیمی حاصل از آن). حال چه شده؟ ما فهمیده‌ایم که این نظم (که قطعا خفنترین نظمیست که می‌شناسیم) حاصل فرآیندی هوشمند و آگاه نبوده است. این واقعا شگفت‌انگیز است!

    اکنون، همانطور که در پست گفته شد دانش فیزیکی و کیهانشناخت ما به حدی نرسیده که بتوانیم دلیل ثابت‌های فیزیک و چرایی خواص جهان را بدانیم. ولی این دلیل نمی‌شود که پس خدا! به نظر من آموزش تفکر فرگشتی باید برای دانشمندان علوم شیمی و فیزیکی اجباری باشد! چون واقعا ذهن را باز می‌کند! من خواندن این مقالۀ جانانه از استیون واینبرگ برندۀ نوبل فیزیک را پیشنهاد می‌کنم: ساعت‌ساز کیهانی؟ این یک دید اولیه از قضیه می‌دهد. فرگشت نشان داده که در سطح زیستی نیازی به طراح نیست، حال فیزیک دارد نشان می‌دهد که احتمالا در سطح بنیادی‌تر هم نیازی به طراح (یا حتی آفریننده) نباشد. البته هنوز معلوم نیست. حرف آخر را فیزیک خواهد زد. اگر واقعا روزی خدا توسط علم فیزیک کشف شود به نظر من بزرگترین و جالبترین کشف تاریخ خواهد بود! 🙂

    کیهانشناسی نشان داده که جهان به طور خاص برای حیات بوجود نیامده است. زیست‌شناسی هم نشان داده که حیات به طور خاص برای انسان بوجود نیامده است. راستش علوم زیستی و کیهانشناسی مدرن دست در دست هم بیشتر و بیشتر نشان داده‌اند که این دیدگاه که وجود ما هدفی داشته است و اصلا ما در این پهن دشت گیتی دارای ارزشی هستیم چقدر خوار و خفیف است. جهان مدیون ما نیست! جهان هوش و هدفی ندارد و اصلا بود و نبود ما در عرصۀ کیهانی مهم نیست. تمام ادیان و خودپرستی‌های گونۀ هوموساپینس در طول تاریخ ناشی از درک نادرست او از فیزیک جهان و فرگشت داروینی بوده است.

    از این لحاظ من نسبت به خدایگان تمامی ادیان و هر نوع خدای شخصی به طور کلی بیخدا هستم. خدای دئیستی هم تا جاییکه فرگشت نشان می‌دهد در این سطح (که به نظر من نمود نظم بیشتر هم هست) کاره‌ای نبوده. حالا شاید تنها باعث ایجاد ثابت‌های کیهانی (به قول هاوکینگ نصف کاغذ!) شده و دیگه خبری ازش نیست! به این مفهوم، خدا به آن شکل حتی نخواهد دانست که حیات حتما بوجود خواهد آمد یا نه، وجود یک گونۀ ناچیز آن وسط که جای خود دارد. چنین خدایی به نظر من از نظر علمی و عقلی بسیار بسیار محتمل‌تر از خداهای ادیان است، ولی من باز هم دلیلی به باور به آن نمی‌بینم. خدای پانتئیستی هم که خدا خیرش دهد! کلا به نظر من خدا به حساب نمیاد! معروف است که پانتئیسم همان آتئیسم شاعرانه است! چیزی شبیه همان خدای اینشتینی که من قبولش دارم ولی فقط در حد یک کلمه! نه بیشتر. البته من ترجیح می‌دهم با استفادۀ شاعرانه از واژگان باعث گمراهی نشوم و به جدای خدا بگویم جهان! چه گیری‌ست که حتما از واژۀ خدا استفاده کنیم؟ اصلا استفاده از این واژه چه فایده‌ای دارد.

    در مورد بیخدایی اینشتین هم گفتم آن مقاله از من نیست. یک دوست پزشک زحمت آن را کشیده. ولی به هر حال همانطور که توضیح دادم اینشتین قطعا به دین (خرافات بچگانه!) باور نداشته و به معنای عام هم خدایی را باور نداشته، یک چیزی بوده بین پانتئیسم و اگنوستیسیزم و ماتریالیسم عرفانی! من شخصا یک بیخدای ندانم‌گرا «Agnostic Atheist» هستم و تضادی میان باور او و خودم نمی‌بینم. بلکه همانطورکه گفتم علاقه‌ای به استفاده از خدا برای توصیف جهان ندارم چون به نظر من جز بار شاعرانه، بار علمی ندارد.

    + در پایان ممنون میلاد جان که همراه بودی. پیشنهاد می‌کنم به صفحۀ فیس‌بوک فرگشت سری بزنی. در آنجا چند تن از دانشجویان علوم زیستی به همراه من تصمیم گرفته‌ایم یک کتاب فرگشتی عامه فهم رو برای ارتقا سطح علمی جامعه ترجمه کنیم. هر نفر یک فصل! هنوز کتابو انتخاب نکردیم. احتمالا یکی از این هفت تاست: Why Darwin Matters|Your Inner Fish|Why Evolution is True | The Blind Watchmaker (1988) | Darwin’s Dangerous Idea (1995) |
    The Greatest Show on Earth (2009) | Evolution: A very short Introduction
    خوشحال می‌شم اگه علاقمند بودی و وقت داشتی با ما هماهنگ کنی. شاد و پیروز باشی

  5. درود ناباور عزیز

    بعد از مدتها تونستم بیام و پستهای تازه رو بخونم ..
    واقعاً لذت بردم ..
    با اضافه کردن یه علامت سوال به پشت آدرست تونستم بیام تو!!

    دورد بی پایان

    —————
    ناباور: درود فراوان پرهام عزیز.

    ممنون از لطفت. خوشحالم که اومدی. 😉

  6. سلام میلاد عزیز، نوشته‌ای:

    «من نگاهم به متون دینی مثل مجموعه ی یک سری حقایق نیست. بلکه به آنها به شکل متونی سمبلیک و حاوی داستان هایی با پند اخلاقی می دانم.»

    و

    «تناقضی هم میان علم و دین نمی بینم. البته اگر متون دینی رو سمبلیک در نظر بگیریم و نه حقایق محض.»

    راستش با توجه به اینکه هرچه مدنظر من بود ناباور در پاسخ به کامنتت نوشته، تنها دو بخش از نظر ناباور عزیز را دوباره نقل می‌کنم و تنها چند کلمه رو جایگزین می‌کنم:

    «اینکه دین را هر طور که دوست داریم تعریف کنیم و چه بسا تحریف کنیم که با شواهد بخواند به نظر من علمی نیست.»

    و

    «البته من ترجیح می‌دهم با استفادۀ شاعرانه از واژگان باعث گمراهی نشوم و به جدای دین بگویم پندهای اخلاقی! چه گیری‌ست که حتما از واژۀ دین استفاده کنیم؟ اصلا استفاده از این واژه چه فایده‌ای دارد.»

    آرزوی بهترین‌ها

    • ورتیگونه ی عزیز،

      به هر حال این نظر شخصی من است. من کاملا درک می کنم که نظر شما چیست و به شما کاملا حق می دهم. اما شما هم توجه کنید که من به هیچ عنوان نگفتم که که دین را طوری تفسیر کنیم تا با علم بخواند. نظر من این بود که داستان های دینی ربطی به علم ندارند که بخواهیم بین آنها ارتباطی برقرار کنیم. هر گونه ارتباطی: چه اینکه بخواهیم متون دینی را طوری تفسیر کنیم که با علم جور در بیایند و چه اینکه از متون دینی ایراد بگیریم که چرا با علم نمی خوانند. این دو مباحثی کاملا جدا از هم هستند.

      متشکرم از توجه شما

  7. درود و هزاران بر ناباور عزیز که براستی با مطالب آموزنده تان آگاهی های ارزشمندی در اختیار خردگرایان قرار میدهید و همچنین سپاس از حضور و اظهار محبت شما در وبلاگ اینجانب که مایه بسی افتخار است.

    و اما خبر تازه ای که 100٪ مورد توجه شما قرار خواهد گرفت:

    «کشف قدیمی‌ترین اسکلت از اجداد انسان»

    http://www.zamaaneh.com/science/2009/10/post_13.html

    ناخدای گرامی همچنان منتظر نوشته های آموزنده شما هستیم (عج)!! 😀

    —————
    ناباور: درود فراوان بر ممنوعۀ عزیز

    سپاس از لطفت. مایۀ افتخار است در خدمت دوستان خردگرا بودن. 😉
    ممنون از لینک. بله بسیار جالب است! شادکام باشی

  8. ناباور عزیز،

    با بسیاری از نکته های شما موافقم. از جمله اینکه فرمودید جهان در خدمت ما انسان ها نیست و ما محوریتی نداریم. بسیاری از مشکلات بشر نشات از این می گیرد که جایگاه خود را در هستی نمی شناسد. فقط نکته ای کوچک عرض می کنم: به نظر من پدیده ی حیات مستقیما ناشی از خواص فیزیکی و شیمیائی کل جهان است. یعنی اگر مولکول ها و اجزای فیزیکی یک سری خواص ویژه نمی داشتند، حیاتی در کار نبود و طبعا فرگشتی. فرگشت به نظر من پدیده ای مستقل نیست که روی مولکول ها رخ می دهد. بلکه این دینامیک خود مولکول ها و ارتباطات خاص آنها با یکدیگر است که منجر به ایجاد حیات و سپس پیچیده تر شدن آن گشته است. به همین دلیل به نظر من اگر به قول شما خفانتی در حیات موجود است که قطعا هست، این خفانت در مولکول های ساده ی تشکیل دهنده ی آن هم هست. من فرگشت را چیزی جز این دینامیک و این نحوه ی منحصر بفرد ارتباط نمی دانم.

    نکته ی بعد در مورد خدای اینشتین: انشتین بارها و بوضوح اذعان کرده که پیروی خدای اسپینوزاست. اما خدای اسپینوزا چگونه خدائی است؟ اسپینوزا خدا را جوهری مطلقا نامتناهی، بدون مرز و غیر قابل تصور معرفی می کند که بی نهایت صفت دارد. حالا این صفات چیست؟ چیزهایی مثل تفکر، بعد و بی نهایت صفت دیگر که نمی شناسیم. از این جوهر وتحت صفات مختلف، بی نهایت حالت در بی نهایت طریق مختلف ناشی می شود. ما و جهانمان حالت هایی هستیم تحت دو صفت فکر و بعد( همان ماده). این حالات چیزی جدا از آن جوهر مطلقا نامتناهی نیستند بلکه قسمتی از آن هستند. مثل نسبت کفی که در ساحل اقیانوس مشاهده می کنید نسبت به کل اقیانوس. مشاهده میکنید که در این سیستم خدا به هیچ عنوان با جهان یکی نیست. بلکه جهان تکه ای است از وجود خدا. این یک اشتباه بسیار رایج است که عامه فکر می کنند اسپینوزا جهان و خدا را یکی میداند. در سیستم فکری او بی نهایت حالت دیگر تحت ترکیباته مختلفه صفات بی شمار، غیر از جهان ما با قوانین مخصوص به خودشان وجود دارند. خدای اسپینوزا به گفته ی خود وی از جهان فراتر است اگر چه از آن جدا نیست. چون جهان ما حالتی محدود تحت دو صفت فکر و بعد است و خدا بی نهایت صفت و بی نهایت حالت دیگر دارد. اسپینوزا آنجا که خدا و طبیعت را معادل میشمارد. منظورش این طبیعتی که ما درک میکنیم نیست، بلکه با توجه به گزاره ی 29 بخش اول کتاب او، «اخلاق» ، طبیعت را همان جوهر مطلقا نامتناهی، بدون مرز و دارای بی نهایت صفت و حالات مختلف می داند. ملاحظه می کنید که تفاوت بسیار است. البته این خدا شخصی نیست و کاری به کار اعمال انسان ندارد اما همونطور که احتمالا خودتون هم از تعاریف متوجه شدین، معادل دانستن آن با بیخدائی یا ماتریالیسم شاعرانه نیز درست نیست. البته بوده اند کسانی که وی را آتئیست خوانده اند، ولی ظاهرا برای آنها ( مثل شما) تنها فرم قابل قبول از خدا، خدای شخصیه با احساسات، کاملا جدا از جهان و مجازات گر می باشد. من به شخصه خدای او را بیشتر مشابه خدای موجود در عرفان شرقی (شرق دور و خودمان) می بینم. بی علت هم نیست که از بین تمام فلاسفه ی غربی وی را شرقی ترین می نامند. اگر واژه ی پانتئیزم را هم معنی آن بگیریم که خدا مجموعه ی حالات محدود و مادی در جهان ماست، اسپینوزا و به تبع آن اینشتین به هیچ عنوان پانتئیست نیستند. خود اسپینوزا هم هیچگاه از این واژه استفاده نکرده. واژه ی پاننتئیست واژه ایست مناسبتر. برای اینکه بتوانید اطلاعات بیشتری از نوع سیستم فلسفی اسپینوزا و نحوه ی اینکه چگونه به این نتایج رسیده است، بدست آورید، یه شاهکار وی «اخلاق» (کتاب بسیار سختی است و پدر در می آورد!!!!) و کتاب «اسپینوزا» اثر کارل یاسپرس که به فارسی هم ترجمه شده و ترجمه ی روان و خوبی دارد مراجعه کنید. کتاب تاریخ فلسفه از ویل دورانت بخش اسپینوزا هم بسیار کمک کننده است. قطعا اینشتین با اطلاع کامل از نظام فلسفی اسپینوزا خود را پیروی او خوانده. اینجا من یک نقل قول دیگر از وی می آورم:
    He also said in a conversation with Hubertus, Prince of Löwenstein-Wertheim-Freudenberg, «In view of such harmony in the cosmos which I, with my limited human mind, am able to recognize, there are yet people who say there is no God. But what really makes me angry is that they quote me for the support of such views.»

    http://en.wikipedia.org/wiki/Religious_views_of_Albert_Einstein#Personal_God

    در مورد لطفی که کردین و از من دعوت کردین برای ترجمه ی کتاب بسیار خوشحال شدم و باعث افتخار من هست. اما باور کنید دوست عزیز که وقت ندارم. بالاخره سال آخر است و تزی که باید کامل بشه. اتفاقا موضوع تز من هم در مورد نقش فرگشتی یک ژن دخیل در مرگ سلولیست!!!! فرگشت زده شدم دوست عزیز!!! 😀

    پی نوشت: اگر خواستید از اسپینوزا مطالعه کنید مراقب باشید که اسپینوزا معمولا تعاریف مخصوص به خودش را از کلمات دارد که با برداشت معمولی متفاوت است . البته همه ی این تعاریف مجدد در کتابش هست. نمونه اش همین طبیعت که مشاهده کردید. در ضمن بد نیست بدانید که اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان و فلاسفه نزدیکترین سیستم فلسفی به علم را نظام فلسفی اسپینوزا می دانند.

    پایدار باشید دوست من

    —————
    ناباور: درود میلاد جان

    بسیار عالی! به نظر من «انسان-محوری» بزرگترین اشتباه بشر بوده. من باز هم مخالفت صریحی با گفته‌های شما ندارم. فرمودی که:

    به نظر من پدیده ی حیات مستقیما ناشی از خواص فیزیکی و شیمیائی کل جهان است.

    ۱۰۰ ٪ موافقم! قطعا همینطوره. ولی می‌شد در جهان حیاتی وجود نداشته باشد. مثل بسیاری از سیاره‌ها که در آن حیاتی وجود ندارد. ما هنوز نمی‌دانیم که حیات چقدر در جهان رایج است. ولی قطعا خیلی رایج نیست (حداقل حیات هوشمند) چون اگر رایج بود تا به حال پیام‌های رادیویی اندکی از آنها توسط SETI کشف شده بود! (البته حدس خود من این است که در این صدها میلیارد کهکشان حیات فرازمینی وجود دارد! شخصا امیدوارم موجودات هوشمند فرازمینی وجود داشته باشند! انسان در عظمت کیهان خیلی تنهاست. شاید آنها پاسخ این سوالات را تا کنون یافته باشند!)

    همانطور که قبلا هم گفتم بیشترین نمود نظم در جهان در موجودات زنده است. و حداقل مکانیسم فرگشتی که مواد را به این موجودات پیچیده، ظریف و هدفمند تبدیل کرده بر خلاف تمام شهود عقلی ما فرآیندی هوشمند نبوده است و ناظمی (حداقل در این سطح) نداشته است. حال ما نمی‌دانیم که آیا ناظمی در سطح اتم‌ها و کوارک‌ها وجود داشته یا نه. ولی من با توجه به تجربه‌ام در مورد فرگشت بسیار نسبت به آن شکاکم. در پایان این وظیفۀ فیزیک نظری است که پاسخ این سوالات را بیابد. با توجه به وجود دستگاه عظیم LHC و پیشرفت‌های فیزیک مدرن من امیدوارم که بسیاری از این رمز و رازها در طول عمر ما کشف خواهد شد 😀 دوران ما بهترین دوران است برای زنده بودن! (به جز همزمانی با ج.ا. و ا.ن. البته!)

    سپاس از توضیحاتی که در مورد فلسفۀ اسپینوزا و خدای اسپینوزایی دادی. قطعا اسپینوزا از بزرگترین فیلسوفان خردگراست. علاقمند شدم بیشتر بخوانم. ولی صادقانه بگم درک نمی‌کنم یعنی چی! قطعا برای اظهار نظر بیشتر باید این کتاب‌هایی که معرفی کردی رو بخونم.

    در مورد اینشتین هم بابا خیلی باحال بوده! هم پریده به خداباوران و هم بیخدایان! 😮 نظرات دینیش یک مقدار ضد و نقیضه. حتی تا همین امروز هم نمی‌توان او را به زرس قاطع اگنوستیک، پانتئیست، پاننتئیست، دئیست یا چیز دیگر خواند! مثلا در جایی دیگر گفته:
    My position concerning God is that of an agnostic. I am convinced that a vivid consciousness of the primary importance of moral principles for the betterment and ennoblement of life does not need the idea of a law-giver, especially a law-giver who works on the basis of reward and punishment (+) به نظر من یک مقدار بیخدایی رو گستاخ و خشن می‌یافته. حتی داروین هم همین نظر رو نسبت به بیخدایی داشته و بیخدایی رو موضعی مغرورانه می‌دونسته. به نظر من این نگاه به بیخدایی ناشی از این هست که خیلی‌ها گمان می‌کنند بیخداها (به خاطر اسمشان) تاکید دارند که هیچ خدایی اصلا نیست و نمی‌تواند وجود داشته باشد. من به عنوان یک بیخدای اگنوستیک (ندانمگرا) برخلاف یک باورمند به خدا که ۱۰۰٪ می‌داند خدا وجود دارد من نمی‌دانم که خدا وجود ندارد. شاید هم وجود داشته باشد! ولی من نسبت به اعاهای بدون مدرک ناباورم!

    در مورد ترجمه، مشکلی نیست دوست عزیز. مثل اینکه شما به قدر کافی فرگشت‌زده هستید! 🙂 روی موضوع جالبی هم کار می‌کنید خوشا به سعادتان! اگر اشتباه نکنم مربوط می‌شه به Programmed Cell Death و این حرفها درسته؟ این مطلب به شدت از نظر فرگشتی بغرنج هست! من دلیل فرگشتی خودکشی! سلولی رو دقیقا درک نمی‌کنم. از این مطلب دشوارتر بحث Evolution of Aging «فرگشت پیرشدن و مرگ» هست که فکر کنم هنوز نظریۀ جامع و کاملی که با کل شواهد بخواند در این زمینه ارائه نشده. شاید این مسائل بتواند به ساخت داروهای Anti-aging کمک کند! بسیار بسیار جالبه!

    شاد و سربلند باشید

    • ناباور عزیز،

      بسیار ممنونم. در مورد فرگشت مرگ که فرمودین، این مساله در کنار فرگشت سکس دو تا از بغرنج ترین رازهای فعلی فرگشت هستند که هنوز سر به مهرند. البته مکانیسم ها و دلایل زیادی برای هر کدام پیشنهاد شده ولی ظاهرا هنوز خیلی جا برای کار باقیست. کتابی از انتشارات دانشگاه آکسفورد هست به نام «Evolution» که دو فصل کامل رو به این دو مبحث اختصاص داده. اگر اشتباه نکنم نویسنده ی اون «استرن» هست.

      این هم لینک آمازون:

      http://www.amazon.com/Evolution-Stephen-Stearns/dp/0199255636/ref=sr_1_1?ie=UTF8&s=books&qid=1254723510&sr=1-1

      باز هم تشکر می کنم از وقت زیادی که به کامنت های من اختصاص دادین.

      شاد و پیروز باشید

      —————
      ناباور: درود میلاد جان

      بله این دو مطلب هنوز ناشناخته‌های بسیار دارند. بس جالبند! ممنون از معرفی کتاب. خواستم بگم اگه پس از پایان یافتن تحقیقات و ارائۀ تز لطف کنی و در وبلاگی چیزی به زبان ساده این مطالب را بازگو کنی خیلی عالی میشه! 😉

      خواهش می‌کنم. ممنون از همراهی. خوشحال شدم از هم‌صحبتی با شما.

      با آرزوی بهترین‌ها

      • حتما ناباور جان. اتفاقا خودم هم به فکرش بودم. آخر پائیز امسال که سرم کمی خلوت تر شد حتما مطالبی در این دو مورد جالب جمع آوری می کنم و از طریق وبلاگ کاوی و یا وبلاگ شما و یا وبلاگ فرگشت نشر خواهم داد.

        پاینده باشی

        —————
        ناباور: بسیار عالی! منتظر مطالب جالبت هستم. ممنون که وبلاگ من و وبلاگ فرگشت را قابل دانستید. مایۀ افتخار است. اگر بتوان مطالبی را در پایگاه فرگشت قرار داد که عالی می‌شود! در هر صورت توصیۀ شخصی من این است که یک وبلاگ هم در همین وردپرس بزنید. هر کمکی بود در خدمتم. قطعا خیلی‌ها از اینطور نوشته‌ها استفاده خواهند برد. به نظر من در کنار این همه وبلاگ سیاسی و اجتماعی جای وبلاگ‌های علمی و فلسفی خالی است. شاد و پیروز باشی

  9. نکته مهمی را که میلاد گفت و به نظرم جای تفکر و بررسی بیشتر دارد، نگاه سمبولیک به دین است.
    از نظر من ادیان صرف نظر از حقیقتشان، یک میراث بشری هستند. میراثی که ریشه در تحولات تاریخی و فرهنگی چند میلیون ساله بشر دارند؛ و به همین دلیل هم ارزشمندند.
    بیایید برای مثال مراسم نوروز را در نظر بگیرید. نوروز هم یک مراسم فرهنگی است. یک میراث فرهنگی جهانی. اگر از منظر عقلی بخواهیم به نوروز نگاه کنیم، سفره هفت سین، دعای تحویل سال، و بسیاری از المان‌های این جشن بدون توجیه هستند و ریشه در خرافات دارند. در عین حال بقای یک مراسم فرهنگی به برگزاری آن است. اگر ساکنان فلات ایران به تدریج دست از برگزاری نوروز بردارند و نسبت به آن بی‌تفاوت شوند، صرف ثبت این مراسم در کتب و فیلم‌ها و عکس‌ها فایده‌ای ندارند و در عمل این میراث بشری نابود شده است.
    دین هم همین وضعیت را دارد. بقای دین به عنوان یک میراث بشری مستلزم وجود دیندارانی است که با خلوص و اعتقاد مراسم دینی را برگزار کنند. من رسیدن به تفکر عقلانی و خردگرایانه به عنوان تنها راه صحیح اندیشیدن را سرنوشت محتوم جامعه بشری می‌دانم. اما در آن صورت از دینداران مخلصی که برگزاری مراسم دینی را وظیفه خود می‌دانند چه می‌ماند؟ روشنگری‌های خردگرایانه چه بر سر دین می‌آورد؟ آیا دین به عنوان میراث بشری محدود به یک سری کتاب و فیلم و عکس نمی‌شود؟ آیا نگاه سمبولیک به دین آن را از حقیقت خود خارج نخواهد کرد و آیین‌ها و شعائر آن را از معنا تهی نمی‌کند؟ و آیا در آن صورت شاهد انقراض یکی از قدرتمندترین نمادهای فرهنگ بشری نخواهیم بود؟
    این مسئله به شخصه برای خود من به یک دایلاما تبدیل شده است. از یک سو خردگرایی را نیاز و ضرورت انسان می‌دانم و از سوی دیگر حفظ یک میراث فرهنگی بشری به نام دین را ضروری می‌دانم.

    —————
    ناباور: درود دوست عزیز. البته به نظر من هم اگر مطالب نیک و پسندیده‌ای در آیین‌ها و باورهای مختلف وجود داشته باشه بایستی از آنها نگهداری بشه. ولی به نظر من اینکه بگیم بهتره دینداران باشند تا اینها حفاظت بشند یک مقدار نامعقوله. نباید برای دین جایگاهی بیش از دیگر فعالیت‌های بشری قائل شد و حتی اگر غلط است به زور نگهش داشت! اتفاقا نوروز را مثال زدید که به خوبی نمایانگر این مطلبه. نوروز امروزه به صورت جشنی سکولار و انسانی درآمده و به نظر من دلیل جاوید ماندن آن توجه به عناصر طبیعی و انسانی است. دیگر ادیان هم اگر نکات خوب اینچنینی داشته باشند آن جنبه‌ها خودبخود باقی خواهند ماند، و اگر نکات تاریک و غیر انسانی داشته باشند از میان خواهند رفت. کار خاصی برای نگهداری کل فرهنگ دینی ممکن نیست. با توجه به پیشرفت‌های فکری بخش عظیمی از این میراث (و حتی خیلی عقاید غیر دینی) در طول تاریخ از بین رفته و می‌رود.

    البته من خیلی علاقمند به «مطالعۀ مقایسه‌ای ادیان» هستم. به نظر من عقاید ادیان، تاریخ ادیان و ارتباط آنها با هم به عنوان بخش مهمی از تاریخ گونۀ بشر بایستی که مورد تحقیق بسیار قرار گرفته و نه تنها امروزه بلکه به آیندگان هم آموزش داده شود. دین، خوب یا بد بخشی از میراث ماست. مثلا یک زمانی بود که مردم یونان باستان همه به زئوس و دیگر خدایان اساطیری اعتقاد داشتند. ما امروزه به این چیزها اعتقاد نداریم ولی این چیزی از زیبایی و جذابیتشان نمی‌کاهد. ادیان زندۀ امروز هم روزی به سرنوشت ادیان مرده دچار خواهند شد. من همانطورکه نگران نیستم که امروزه مردمی دیگر به زئوس و آفرودیته یا تور اعتقاد ندارند یا مثلا دین مانوی‌گری منقرض شده، نگران آن هم نیستم که در آینده مردم بطور مثال به یهوه اعتقاد نداشته باشند یا مثلا اسلام منقرض شود. مشکلات بزرگتری از این مسائل در پیش روی بشریت خواهد بود. ولی من به آینده خوشبینم.

    + راستش در این مورد، یاد گفته‌ای با این مضمون افتادم. مطمئن نیستم از ولتر است یا کس دیگر، ولی شدیدا نغزه! 🙂 «می پرسند چه چیزی را جایگزین دین از دست رفته مان بکنیم؟ مثل این است که بپرسیم ما سرطان وحشتناکی داشتیم که از بین رفت؛ حالا چه چیزی را جایگزینش کنیم؟!»

    شاد و پیروز باشی

    • سلام امید عزیز و درود ناباور گرامی.
      جمله نغزی که نقل کردی عالی بود.
      یک نکته رو می‌خواستم اضافه کنم، اینکه به صرف اینکه چیزی میراث بشری شد، نمی‌توان آن را ارزشمند نامید. میراثی که از یک نسل به نسل بعدی می‌رسد می‌تواند ثروت باشد و می‌تواند قرض و بدهی و انبوه طلبکاران پشت در باشد.

      اگر به این شیوه نگاه کنیم پس از کشته پشته ساختن قوم مغول هم میراث بشری است، تفتیش عقاید و شکنجه و سوزاندن انسان‌ها در قرن‌های متمادی در قرون وسطی هم میراث بشریست، جادوگری و بت‌پرستی هم میراث بشری هستند اما آیا لزوماً همه‌ی این‌ها ارزشمند هستند و یا فقط مواردی برای مطالعات تحقیقاتی در تاریخ و فرهنگ و آداب و … قوم‌ها و قبایل؟

      ناباور عزیز در مورد این قسمت از صحبت امید که «میراثی که ریشه در تحولات تاریخی و فرهنگی چند میلیون ساله بشر دارند» می‌تونی توضیح بدی که اصلاً از نظر تاریخی ما (یعنی انسان) چه مدت است که صاحب چیزی به اسم فرهنگ هستیم؟

      —————
      ناباور: درود ورتیگونه عزیز.

      ممنون 😉 موافقم با صحبت‌هات.

      در مورد اینکه ما از کی صاحب فرهنگ شده‌ایم نمی‌توان یک عدد تحویل داد. البته که این فرآیند تدریجی بوده است. و البته که بستگی دارد منظورمان از فرهنگ (چه جنبه‌هایی از آن) باشد. مثلا آیا اختراع آتش و یاد دادن آنرا به نسل بعد یک نوع فرهنگ می‌دانیم؟ یا ساختن نیزه‌های بدوی سنگی و یاد دادن نحوه ساخت آن؟ یا پیدایش زبان؟ یا یکجانشینی و تشکیل راه‌های تجاری؟ اگر بحث ادیان یکتاپرست و این چیزها باشد که اینها نسبت به تاریخ انسان بسیار تازه وارد محسوب می‌شوند، چند هزار سال بیشتر نیست. ولی اعتقادات مذهبی گونه و خرافات و سمبلیسم بسیار قدیمیتر از این چیزهایند و برای ده‌ها هزار سال به اشکال مختلف وجود داشته‌اند. پیش از آن هم نه به شکل پیشرفته ولی حتی بیش از ۱۰۰ هزار سال پیش هم قطعا انواع بدوی اعتقادات ماوراطبیعه وجود داشته. مثلا یک انسان اولیه را تصور کنید که دارد در ساوانای آفریقا قدم می‌زند و شیری از دور می‌بیند و سنگی در دست دارد و فرار می‌کند با ترس و لرز از موانع می‌گذرد و زنده می‌ماند. بعد تصور می‌کند که شاید این تکه سنگ به او نیرویی جادویی بخشیده و آن را به گردنش می‌اندازد به این عنوان که این سنگ برای شانس می‌آورد… خیلی مسائل مختلف هست… یا مثلا تصور کنید یک انسان که نه از علم ژئوفیزیک چیزی می‌داند نه از تکتونیک صفحه‌ای چه احساسی از زلزله پیدا می‌کند؟ یا این همه مشقت‌های طبیعت و رنج و درد و بیماری‌هایی که حتی نمی‌تواند عواملشان را ببینید.

      پیدایش و شکل‌گیری باورهای دینی هم مثل پیدایش خود انسان امری فرگشتی و تدریجی بوده و انسان‌شناسان بخوبی می‌توانند این روند را پی بگیرند. همه عقاید قبلی در پیدایش و فرگشت عقاید نوین تاثیر داشته است. با درود.

  10. پست شما را خواندم و بسیار استفاده کردم. من سالها بود به دنبال یک توجیه خوب و جامع در مورد نظریه تکامل یا فرگشت داروین می گشتم البته با توجه به اینکه رشته تحصیلی و کاری من چیز دیگری بود خیلی وقت برای این موضوع نگذاشتم تا اینکه پست شما را خواندم و خیلی خوب نکات گنگ و سوالاتی که داشتم برایم روشن شد. در اینجا یک نکته به نظرم رسید که بد ندیدم با شما در میان بگذارم و آن اینکه مشکل اصلی مروجین دین (منظور روحانیون مذهبی چه مسلمان چه مسیحی و …) با تئوری داروین در این است که در کتابهای مذهبی مثل قرآن و انجیل دقیقا به نحوه ایجاد حیات در زمین اشاره شده است که کاملا با این تئوری که البته دیگه از حد تئوری گذشته و اثبات شده در تناقض آشکار است. با توجه به باور ذاتی آنها به خدا و اینکه آنچه از طرف خدا گفته شده است حق محض است و همه چیز باید با آن سنجیده شد و لا غیر خوب راهی نمی ماند که با فرگشت مخالفت کنند.

    البته این را هم بگویم که به نظر من بهترین چیز برای دوری از عدم بیهودگی در عوام همان مذهب است که البته خرافات از آن گرفته شود. هر چند مارکس مذهب را افیون توده ها می داند.

    —————
    ناباور: درود دوست عزیز. مایۀ افتخار و خوشحالی است که نوشتۀ این حقیر برایتان روشنگر افتاده.

    البته نباید فراموش کرد که امروزه دینداران اصلاح شده‌ای هم وجود دارند که مطالب کتب به اصطلاح مقدس‌شان را حقیقت محض نمی‌دانند و آنها را تنها یک سری داستان‌های آموزنده و پندهای اخلاقی می‌دانند. مثلا اگر به آنها بگویید افسانۀ آدم و حوا یا کشتی نوح خودشان هم می‌خندند و می‌گویند البته که اینها واقعی نیست! باید به پندهای اخلاقی و رموز پنهان این افسانه‌ها نگریست! هرچند معلوم نیست که مثلا از کشتن تمام انسان‌ها و حیوانات به جز یک تعداد اندکی روی یک کشتی، دقیقا چه پندهای اخلاقی متصاعد است!!! به هر صورت این دیدگاه‌ها حتی از نظر پیروان ارتدکس این ادیان هم کفر محسوب می‌شوند، ولی خب با پیشرفت علم و منطق، خرمندانشان چاره‌ای جز این نیافته‌اند که از برخی ادعاهای دقیق بودن آیین‌شان دست بکشند.

    در ضمن افسانۀ آدم و حوا یا کشتی نوح و برخی دیگر داستان‌های بعض ادیان مهم نیستند. فرگشت در سطوح خیلی پایه‌ای‌تر و اساسی‌تر زیراب ادیان و خدای شخصی را می‌زند این داستان‌ها که اصلا حساب نمی‌شوند و ردکردنشان مهم نیست.

    شاد و پیروز باشید

    • ممنون از پاسختات:

      دقیقا با نظر شما موافقم. برای مثال خود من بارها به این فکر کرده ام که چطور در ادیان الهی که به زندگی روحانی بعد از مرگ معتقدند برای جلب مردم به کار نیک و طردشان از کارهای زشت بهشت و جهتم می سازند که تمام تعاریفش مادیست؟ مثال جهنم آتش است و در بهشت باغهای فراوان و شراب و البته در اسلام موارد خاص هم اضافه شده است. حال آنکه بعد از مرگ که زندگی مادی تمام می شود چه لذتی برای مردم در دیدن منظره های زیبا هر چند غیر قابل تصور می تواند وجود داشته باشد و چه رنچی از آتش؟ به نظر من اینها همه گفته شده است توسط ادیان تا عوام که قدرت تصور مواردی که نمی بینند را ندارند بتوانند تصوری از نتیجه کارهای خوب و بد خود داشته باشند.
      خودتان ببینید که چه کار سختیست فرگشت را برای دیگران توضیح دهید. در حقیقت درک این امر برای هر کسی ممکن نخواهد بود. پس راهی به جز دینداری و ارائه افسانه ها برای عوام نخواهد ماند. و البته که بشر امروز بسیار با هوش تر از بشر 1400 سال قبل یا حتی قبل تر از آن است.

  11. با درود. اینجا کامنتی از جانب دوستی به نام بابک گذاشته شده بود که در آن بسیار ابراز محبت شده بود. با پوزش این مطلب سهوا پاک شد. بابک جان اگر این مطلب را می‌خوانی، من کامنتت را خواندم و خیلی سپاسگزارم از لطفت. حتما در ارتباط باش. شاد و پیروز باشی

  12. سلام دوستان، مطلب شما را خواندم. متأسفانه اشتباه بزرگی که بسیار شایع است شما هم کرده اید و آن هم خلط مبحث یا به قول خودمان قاتی کردن مسائل است!امیدوارم به شما برنخورد!
    ببینید ما یک علم داریم یک فلسفه با دو حیطه کاملاً مجزا. آنچه که شما به عنوان خدا به دنبال اثبات؛ رد و یا کشف آن به وسیله علم هستید اصولاً از حیطه علوم تجربی خارج است به این دلیل سادده که خدا با هر نوع تعریفی که برای آن در نظر بگیرید کلا ماهیتی غیر تجربی دارد و قرار نیست با علوم تجربی بتوان چبزی را که بر اساس تعریف آن غیر مادی و غیر تجربی است مورد بررسی قرار داد. خدا مفهومی فلسفی است و بحث منطقی در باره وجود یا عدم وجود آن به فلسفه مربوط است. برای درک تفاوت فلسفه و علم و حیطه کار و عمل این دو پیشتهاد می کنم به مقدمه کتاب تاریخ فلسفه نوشته ویل دوررانت با ترجمه فوق العاده دکتر عباس زریاب خویی مراجعه کنید.
    همنطور که گفتم مفهوم خدا به دلیل فلسفی بودن قابل بررسی علمی نیست.البته این مانع از این نیست که دانشمندان در مورد خدا اظهار نظر نکنند. اما این به این معنی نیست که آنها براساس یافته های علمی نظریه علمی خود را در مورد خدا بیان می کنند. بلکه صرفاً بیان دیدگاه یا عقیده آنان (مثلاً انیشتین یا نیوتن)در باره خدا است.و تا آنجا که من اطلاع دارم هیچ دانشمندی هم تا کنون ادعا کرده که نظر او در باره خدا حاصل تجربیات و یافته های علمی اوست. که اگر هم کرده باشد مورد مضحکه جامعه علمی قرار خواهد گرفت!
    اما برهان نظم که به آن اشاره کرده اید هم در واقع یک برهان منطقی است(توجه کنید که منطق بخشی از فلسفه است) در برهان نظم در واقع نوعی قیاس (مفهوم فلسفی) صورت می گیرد اما قیاس هرگز اثبات کننده به طور کامل نیست بلکه تنها پیشتهاد کننده است مثلاً ( مثال از تار نمای زندیق آورده است).
    استدلال الف:

    1.اسب قهوه ای رنگ است، خرس هم قهوه ای رنگ است
    2.اسب پستاندار است، خرس هم پستاندار است
    3.اسب برای زنده ماندن به غذا احتیاج دارد
    4.پس خرس هم احتمالاً برای زنده ماندن به غذا احتیاج دارد

    استدلال ب:

    1.اسب قهوه ای رنگ است، خرس هم قهوه ای رنگ است
    2.اسب پستاندار است، خرس هم پستاندار است
    3.اسب فقط گیاه میخورد و گوشت نمیخورد
    4.پس خرس هم احتمالاً فقط گیاه میخورد و گوشت نمی خورد.
    میبینید که هر دو نتیجه غلط و درست بر اساس قیاس ممکن است حاصل شود.
    برهان نظم هم می گوید جهان هدفمند است یا هوشمند است یا دارای نظم است یا دارای طرح است.
    پس به خالقی هوشمند طراح یا…. نیاز دارد. به فرض درستی گزاره اول؛ گزاره نتیجه (طراح هوشمند) تنها احتمالاً درست است نه الزاماً
    .برای مطالعه بیشتر به: http://moghaletat.wordpress.com/2009/08/09/false_analogyاز تار نمای زندیق مراجعه کنید(http://www.zandiq.com)
    ضمناً در حیطه فلسفه هم تا کنون هیچ فیلسوفی نتوانسته خدا را قطعاً رد یا اثبات کند. و حدود دوهزار و پانصد سال است بحث در این زمینه ادامه دارد.
    نقد عقل محض نوشته کانت مرجع مناسبی برای مطالعه است.
    اما به نظر این حقیرخدا تنها مفهومی است که در دل جای دارد نه در سر(پای استدالیان چوبین بود) عقل را به حیطه خدا راه نیست به این دلیل ساده که خدا مفهومی عقلی نیست. هر نوع تعریفی که برای خدا در نظر بگیرید خواه نا خواه شما را به عا م بودن بسیط بودن و مطلق بودن و غیر از او هیچ نبودن سوق می دهد و به همین دلیل است که نمی توان آن را (یک چیز عام,کامل,بسیط و مطلق)رابا عقل سنجید و بررسی کرد. اگر توجه کنید تمام مشکلات دین, خدا ,دین پرستان و خدا پرستان هم از آنجا شروع میشود که این مفاهیم را وارد حیطه عقل میکنند و از آن عالم دین و علم دین می سازند.
    برای درک بهتر از مفهوم خدا و دین به صورت یک تجربه غیر عقلی بلکه احساسی به کتاب وضعیت آخر مراجعه کنید.
    کتابهای اشو هم راهنمای بسیار خوبی در این زمینه است و به خوبی جوهره دین و خدا را می نمایاند. بهتر است با کتاب راز اگر مجوز چاپ آن دوباره صادر شده باشد شروع کنید از آن بهتر کتابی از اوست که اسم اصلی آن را متأسفانه فرموش کرده ام و اکنون به آن دسترسی ندارم اما ذیل عنوان اصلی کتاب عنوانی تقریباً به این مضمون نوشته شده است: تفسیر داستانهای عرفانی عرفای ایران!
    نهایتاً توصیه شخصی من این است(تا اینجا همه نقل قول بود). فکر کردن بسیار عالی است اما بهتر از آن است که قبل از آنکه فکر کنید حاصل تفکر سایر افراد بشر را بخوانید این طوری مجبور نیستید راه رفته دیگران را شما هم دوباره با زحمت و مشقت فراوان بروید و بعد به همان نتیجه ای که آنها رسیدند بروید. همان طور که به جای کشف دوباره مثلاً اصول اولیه فیزیک یا پزشکی عاقلانه ترجیح می دهید نتایج کاردیگر دانشمندان را بخوانید و وقت و انرژی خود رابه جای کشف مجدد مثلاً قانون نیوتین صرف افزودن جزئی هر چند اندک به مجموعه دانش بشری بکنید.(منطقی تر نیست)؟! با کمال تأسف در حین نگاشتن این بند آخر متوجه شدم که این مطلب هم گفته آنتونی رابینز است در جلد اول کتاب نیروی بیکران.
    این همه حرف زدم همه اش هم خداییش حرف حساب بود ولی هیچ کدامش از خودم نبود! خنده دار است نه!!:((

    —————
    ناباور: درود گرامی

    اتفاقا از دلایلی که فلاسفه در طول تاریخ مهملات زیاد گفته‌اند همین عدم استفاده بهینه از علم بوده است! یک فیلسوف خوب باید از علوم روز اطلاع کافی داشته باشد وگرنه خیلی راحت می‌تواند به اشتباه رود. فلسفه تنها راه به جایی نمی‌برد جز ناکجاآباد. فرمودید:

    ضمناً در حیطه فلسفه هم تا کنون هیچ فیلسوفی نتوانسته خدا را قطعاً رد یا اثبات کند. و حدود دوهزار و پانصد سال است بحث در این زمینه ادامه دارد.

    اتفاقا تابحال هیچکس وجود هیولای اسپاگتی پرنده را هم نتوانسته است رد کند! 😀 خیلی هم طرفدار دارد!!!

    اما به نظر این حقیرخدا تنها مفهومی است که در دل جای دارد نه در سر

    برای درک بهتر از مفهوم خدا و دین به صورت یک تجربه غیر عقلی بلکه احساسی به کتاب وضعیت آخر مراجعه کنید.

    خب من در مقابل این ادعا که معتقد است برای باور به چیزی از عقل استفاده نمی‌شود و از دل استفاده می‌شود حرفی برای گفتن ندارم!! من ترجیح می‌دهم به جای دل از سرم استفاده کنم! اعتقاد ندارم حتما درست می‌گویم ولی حداقل دقت بیشتری دارم! بخوانید: «دلایل بد و خوب برای باورکردن». شهود قلبی ممکن است درست هم باشد ولی به خودی خود دلیلی برای درستی ادعایی نیست و به راحتی می‌تواند اشتباه باشد. احساسات انسانی همیشه درست نیستند و تجربه نشان داده که چقدر راحت به خطا می‌روند.

    برهان نظم هم می گوید جهان هدفمند است یا هوشمند است یا دارای نظم است یا دارای طرح است.
    پس به خالقی هوشمند طراح یا…. نیاز دارد. به فرض درستی گزاره اول؛ گزاره نتیجه (طراح هوشمند) تنها احتمالاً درست است نه الزاماً

    احتمالا هم درست نیست. اگر به این پست دقت کتید می‌بینید که حداقل نظم شگفت انگیز موجودات زنده حاصل آفرینش هوشمند نبوده است. و نیازی به دخالت هوش در آن احساس نمی‌شود.

    ممنون از وقتی که گذاشتید دوست عزیز. ولی من قانع نشدم. فکر کنم تصور کلی شما اینچنین باشه درست؟

    شبکه ی یا قلمرو علم، حوزه ی تجربی را می پوشاند: اینکه جهان از چه ساخته شده (فکت) و چرا این طور کار می کند (نظریه). قلمرو دین، حوزه ی معانی غایی و ارزش های اخلاقی را در بر می گیرد. این دو قلمرو همپوشان نیستند، و تمام قلمروها را هم محاط نمی کنند (مثلاً، قلمرو هنر و معنای زیبایی را در نظر بگیرید). با نقل یک کلیشه ی قدیمی، می توان گفت علم، دورانِ سنگ ها را می کاود و دین سنگ دوران ها را؛ علم چیستی آسمان را می جوید، و دین عروج به آسمان را.

    پیشنهاد می‌‎کنم بخشی از کتاب داوکینز که دقیقا به همین امر «قلمرومندان ناهمپوشان» اختصاص دارد را بخوانید: «نوما» البته اگر بتوانید کل کتاب را بخوانید که عالی است.

    + در مورد اوشو هم من کتاب شورشی اش را خوانده‌ام. البته از نظر احساس شاعرانه و عارفانه زیباست. من اصولا علاقه خاصی به شعر و ادبیات دارم. ولی خب دلیل نمی‌شود هر چیزی که می‌خوانم ۱۰۰٪ از هر نظر قبول کنم. به نظر من بدون باور کردن به برخی از ادعاها هم می‌توان از جنبه شاعرانه و عارفانه آنها لذت برد و غرق شد…

    شاد و پیروز باشید

    • سلام ناباور عزیز، کامنت این دوست باعث شد که این کامنت رو برات بزارم،
      نمی‌دونم توهم متوجه این موضوع شدی یا نه که عده‌ی بسیاری از هم وطنان ما که معمولاً هم ادعا دارند که دین را به شیوه‌ای متفاوت از دیگران درک کرده‌اند و به معنای عام کلمه خود را دین‌دار نمی‌دانند، شدیداً جذب عرفان شرقی و سلوک و چاکرا، معجزه آب و انرژی مثبت و قانون جذب و … شده‌اند (چیزهایی که من اسمشون رو ادیان مکمل گذاشتم).
      مدتی پیش با دوستی بحث می‌کردم و او معتقد بود که مردم ایران در اصل دین‌دار نیستند و این دین فقط در لایه‌های رویین رفتار و تفکراتشون قرار داره و به راحتی می‌تونه زدوده بشه، بلعکس من معتقد بودم که مردم ایران شدیداً و عمیقآً دین‌خو (به قول آرامش دوستدار) هستند و نمی‌توان به سادگی این حالت را تغییر داد و به عنوان دلیلی برای مدعای خودم، به همین موضوع اشاره داشتم: عده فراوانی که به دلایل متعددی (از جمله نظام حاکم) از دین اسلام (یا لااقل به قول خودشون این دین اسلام) گسسته‌اند اما به دلیل احساس خلاء در عمق وجود خود، نمی‌توانند دین‌خویی را به کنار بذارند، و به دنبال ادیان و تفکرات جایگزین و مکملی می‌گردند که این خلاء را برایشون پر کنه بدون اینکه لزومی داشته باشن خود را دین‌دار -مسلمان- بنامند. به این ترتیب می‌بینیم که یک دفعه مجله بی‌ارزش و آشغالی به نام موفقیت این‌قدر طرفدار پیدا می‌کنه و یا کتابی به اسم راز (نه راز اشو، اون کتاب استرالیایی قانون جذب رو می‌گم) توسط چندین انتشاراتی و مترجم ترجمه و چاپ میشه و این جور هم مورد استقبال قرار می‌گیره و هر کدوم اینا هم به زودی برای خودشون تبدیل به یک کالت (cult) می‌شن.
      خواستم نظرت رو در این مورد بدونم که آیا توهم مثل من، این تفکرات جدید این سال‌ها رو ادامه همون تفکر دینی گذشته می‌دونی؟

      —————-
      ناباور: درود ورتیگونه عزیز

      خیلی برایم جالب بود چون دقیقا حرف دل منو زدی!!! 😉 کاملا موافقم. فکر می‌کنم همۀ ما در زندگی روزمره بنحوی شاهد بازارگرمی انواع شبه علم و شبه دین! هستیم. به نظر من نامیدن آن به اسم «ادیان مکمل» درخور است. فقط نگاهی به بازار کتاب و مجلات واقعا زرد می‌تواند عمق فاجعه را نشان دهد. قطعا در طول سالیان، شمار بسیاری از ایرانیان از دین رسمی جدایی یافته‌اند ولی متاسفانه مثل اینکه آنها را از تفکر دین-محور جدایی نیست! من اسم این را می‌گذارم از چاله به چاه افتادن! فقط پالونش عوض شده وگرنه همان باور بدون مدرک است که بود!

      راستش به نظر من ما همانقدر که نیازمند نقد ادیان هستیم نیازمند نقد حساب شده و فعالِ انواع خرافات و ادعاهای غیرعلمی رایج در جامعه هم هستیم. متاسفانه وقتی حکومت برپایه خرافات (چاه جمکران و…!) باشد نقد دیگر خرافات هم ناخودآگاه سخت می‌شود. چون بیم آن می‌رود که با نقد یک خرافه پای دیگر خرافات هم به زیر چوب نقد و استدلال کشیده شود. و خب البته این چیزی نیست که جمهوری خرافی ایران علاقه‌ای به اصلاحش داشته باشد!

      از این لحاظ یکی از آرزوهای بزرگ من این است که ما در ایران، مجلات و مراکز مخصوص نقد ادعاهای بدون مدرک از هوش آب گرفته تا قانون جذب و فالگیری داشته باشیم. بطور مثال چیزهایی چون نمونه‌های مشهور غربی آن: Skeptic Magazine و Skeptical Inquirer که واقعا عالی هستند. یا بنیادهای مختلف بررسی و نقد انواع ادعاها چون بنیاد آموزشی جیمز رندی که یک میلیون دلار برای اثبات علمی ادعاهای ماوراطبیعه پول گذاشته است! که خب تاکنون هیچ یک از مدعیان ماوراطبیعه نتوانسته‌اند اعمال فوق مادی خود را زیر آزمایش‌های کاملا کنترل شده و بی‌درروی رندی انجام دهند!

      امیدوارم در طول عمر خودم شاهد گسترش و پیشرفت اندیشۀ انتقادی و مدرک-محور در ایران باشم. و در حد خودم قادر به کمکی هر چند کوچک در این راه باشم. منظور من امکان نقد جسته گریخته در این وبلاگ و آن وبلاگ نیست، بلکه به صورت هدفمند و تاثیرگذار در داخل رسانه‌های آزاد. متاسفانه با نبود اینطور مراکز انتقادی هر شخص بیسواد و کم‌مایه‌ای هر چه دلش بخواهد می‌تواند در مجلات بنویسد و کتاب چاپ کند و سی‌دی بفروشد بدون اینکه ذره‌ای زیر فشار قرار بگیرد! در جامعۀ ما خرافه تبدیل به یک چیز خیلی عادی شده و کسی از اظهار باور به خرافات بدون ارائۀ مدارک مستدل احساس شرم نمی کند! باور به مسائل بدون مدرک عملا در آموزش (یا بهتر بگویم نآموزش!) دانش آموزان و دانشجویان نهادینه شده و تشویق هم می‌شود (به جای اینکه در زیر فشار خرد و منطق خُرد شود) همین است که در چنین جامعه‌ای حتی وقتی که فرد از اسلام دور می‌شود و دین سازمان-یافته برایش کم‌بهاتر می‌گردد باز هم از چاله به چاه افتاده و به انواع خرافات غیر دینی یا شبه‌دینی مبتلا می‌شود (نمونه‌اش دور و بر من یکی زیاد بوده!) اعتقاد به احضار روح، فالبینی، انرژی درمانی، دعاخوانی، دخیل بستن و اگر طرف کمی هم دور و بر علم پلکیده باشد بشقاب پرنده و عرفان کوانتومی! این وضع باید تغییر کند.

      شاد و پیروز باشی

      • ممنون از نظرت ناباور عزیز، زیر این مطلب خیلی وقتت رو گرفتم

        مدتی پیش توی کتاب فروشی بودم، مشتری دیگه‌ای چندمتر اونورتر واستاده بود و کتابی رو داشت ورق می‌زد و در همون حال با موبایلش داشت صحبت می‌کرد. ناخواسته شنونده صحبتش شدم، داشت فهرست کتاب رو برای کسی که پشت خط بود می‌خوند، کتابی بود در مورد مولوی که فیزیک کوانتوم در اندیشه مولوی نام داشت.
        الان که توی نت جستجو کردم پیداش کردم «اندیشه های کوانتومی مولانا – پیوند علم وعرفان» اسمشه و نوشته فردی به نام دکتر یا پروفسور «محسن فرشاد» که لقب «پدر متافیزیک علمی ایران»! رو یدک می‌کشه.
        واقعاً که
        http://www.physicdan84.blogfa.com/post-12.aspx
        http://falsafeh-erfan.blogspot.com/2009/02/blog-post.html

        —————
        ناباور: ورتیگونه جان

        عجبا! واقعا که! 😕 بله از این موارد زیاد دیدم. :
        البته به نظر من یکی دیگر از دلایل رواج این چیزها سادگی آنهاست! چون خیلی مردم حوصلۀ علم واقعی رو ندارند…

        با درود

    • سلام؛ آقا دمت گرم خیلی با حالی بالاخره ما یک نفر رو پیدا کردیم که حرف حساب رو می فهمه. آقا ما تو این سایتهای فارسی زیاد می گردیم دغدغه یا بهتر بگم مرضمون هم دین و خرد و علم و فلسفه است. ولی هر جا میرم می بینم مردم همه این چیزها رو با هم قاطی کردن و یه معجونی تحویل دادن که اصلاً نمیشه در باره اش یا با گوینده اش بحث کنی. اول باید ساعتها تفاوتهای علم و فلسفه و روشهای استدلال و مغا لطه ها و … رو بگی تازه اگر طرف فهمید واز اون مهمتر حاضر شد بپذیره اونوقت تازه شروع کنی. به هر جهت از درک و قدرت تمایز شما خیلی خوشم اومد. اما چند نکته:
      1- فلسفه مادر علم است و از علم قدیمی تر و مثل علم و تمامی دیگر جنبه های بشری شامل خطا ها و اشتباهات بزرگ و فراوان و بعضاً عجیب و غریب است جالب توجه ترین آن ماورالطبیعه است که امروزه دیگر اصلاً فلسفه یا علم محسوب نمی شود یعنی اصلاً کسی آن را به عنوان دانش قبول ندارد. بنا براین این خطا ها و مهمل بافی ها چون مانند همه خطا ها مهمل بافی های بشر است در زمینه های مختلف چیز خاصی را رد یا اثبات نمی کند. اما شاید بتوان گفت فلسفه با اینکه از علم قدیمی تر است راه دشوار تری را از علم در پیش داشته و دارد چرا که صرفاً مبتنی بر عقل و ذهن بشری است و نه تجربیات بشری بر خلاف علم که بر پایه مشاهده و تجربه استوار است. لذا مهمل بافی فلاسفه چیز خاصی را رد یا اثبات نمی کند. در حیطه علم هم از اینگونه بسیار است جالب توجه ترین آن قوانین نیوتن است که روزگاری ستون فیزیک (مکانیک) بود اما با نظریه انیشتین فروریخت.
      2- فیلسوف اصولاً نمی تواند از علم استفاده کند چون فلسفه اصولاً حیطه غیر محسوسات است و دانش غیر تجربی بشر را در بر می گیرد و زمانی که بشر بتواند در حیطه ای خاص دانش را از راه تجربه به دست آورد آن حیطه یا دانش از قلمرو فلسفه خارج می شود و به علم تبدیل می شود. همه علوم تجربی بشر روزگاری فلسفه بودند و بشر بر اساس عقل و ذهن خود آنها را بررسی می کرد اما با گسترش دانش بشری و پیشرفت فلسفه وارد حیطه علم شدند.
      به قول شما و داوکینز این دو قلمرو نا همپوشان هستند. ودر نتیجه کاربرد قوانین و اصول هر یک در دیگری و بررسی هر یک با اصول پایه و مرجع دیگری کاری بس خطا است.
      فلسفه پایه و اساس زندگی بشری است و علم رو بنای آن . من از این گفته شما: فلا سفه مهمل زیاد گفته اند و یا فلسفه بدون کمک علم راه به جایی نمی برد اینطور استنباط می کنم که فلسفه را چیزی چندان لازم و به آن معنا مفید نمی دانید. اما همانطور که گفتم گرچه به قول شما علم خیلی خفن است و به نظر من خیلی خیلی خفن تر است به ویژه فیزیک (کوانتم و فضا) و پزشکی (مخلص شما فیزیو تراپیست است!) اما حیطه آن کاملاً از فلسفه جدا ست و هیچ کمکی به فلسفه نمی تواند بکند. از آن مهمتر اینکه تمدن بشری را فلسفه پایه گذاری می کند نه علم. علم مسلسل میسازد اما فلسفه می گوید کجا و چرا از مسلسل استفاده شود کجا نشود.علم اقتصاد را می سازد فلسفه می گوید کجا . چرا و چگونه از علم اقتصاد استفاده شود. علم سینما میسازد و فلسفه می گوید چه فیلمی و چگونه و برای چه کسانی ساخته شود. سیاست، اخلاق؛ حقوق (منجمله حقوق بشر) و هنر و زیبایی شناسی همه از قلمرو های فلسفه هستند. این مصیبتی که امروز بر مردم یران می رود( حدس میزنم شما سبز باشی) از بینش فلسفی کهنه و ارتجاعی و عقب مانده حکومت است نه از ضعف بینش علمی آنها. کوروش کبیر یا داریوش کبیر به خاطر درک فلسفی بالا تکرار ناپذیران تایخ بشرند نه بخاطر مدارج علمی. کشورداری آنها و تمدن درخشانی که این دو پایه ریزی کردند که نه تنها فخر ایرانیان که فخر کل جامعه بشری است به واسطه درک و بینش فلسفی آنهاست نه درک علمی. منشور حقوق بشر کوروش بزرگ یک منشور فلسفی است نه یک منشور علمی. و همچنین است سعدی (که بیت او-بنی آدم اعضای یک پیکرند که در …- بر سر در سازمان ملل است) حافظ ولتر گوته دانته خیام گاندی ابراهام لینکلن (الغای برده داری) آلبرت شوایتزر. آنچه که بشر را بشر می کند و او را از حیوان متمایز میکند ساخت هواپیما یا به دست آوردن راز عمر جاوید (نوبل اخیر پزشکی) نیست بلکه اخلاق و درک انسانی و رعایت حقوق بشر و مسائلی از این دست است.آیا غیر از این است؟ و اینها را تمام حاصل زحمات فلاسفه هستیم. اینکه شما به خود زحمت می دهی و عقایدت را برای کمک به دیگران مطرح می کنی و تلاش در درک و فهم بیشتر داری و دیگران را هم می خواهی بهره مند کنی به خاطر درک صحیح فلسفی است نه درک بالای علمی. فیلسوفانی که صد البته از خود واز دانشمندان به دلیل عقاید شان بسیار کشته اند گرچه هیچ دانشمندی از آنها نکشته است.
      3-اینکه من گفتم هیچ فیلسوفی تا کنون نتوانسته خدا را در یا اثبات کند به این دلیل بود که خدا و اثبات وجود یا عدم وجود آن نیز به این دلیل بسیار ساده و بدیهی که قابل پژوهش و تحقیق به وسیله حواس پنجگانه و علوم تجربی نیست از قلمرو علم تجربی خارج است و در حیطه فلسفه قرار دارد. به همین سادگی. این نه چیزی از ارزش علم یا فلسفه کم می کند نه چیزی به ارزش آن دو می افزاید. همانگونه که اظهار نظر از دیدگاه و منظر فلسفی در زمینه های علمی مضحکه شدن گوینده را در پی دارد (به ادعاهای علمی روحانیون و فلاسفه نگاه کنید مثلاً مسطح بودن زمین) اظهار نظر دانشمندان هم به همین نتیجه منتهی می شود. منتها امروزه چون در دنیاغلبه با علم است و اشتباهات و سیا هکاریهای فلاسفه بیشتر مطرح است تا دستاوردهای آن ونیز اینکه کسی توجه ندارد که آزادی؛ حقوق بشر؛ اخلاق و حتی همین بستر مناسب فراهم شده برای گسترش روز افزون علم و محدود کردن جنبه های در حال حاضر خطر آفرین آن مثل همانند سازی انسان همه نتایج در خشان زحمات فلاسفه است کسی چندان به اظهار نظرهای فیلسوفانه دانشمندان که می خواهند مطالب فلسفی را مثلاً وجود یا عدم وجود خدا را با قوانین علم تجربی بررسی کنند توجه نمی کند و آنها را مضحکه نمی کند. به علاوه اینکه عوام و مردم عادی اصلاً به تفاوت ایندو آگاهی ندارند و در نتیجه اخلاق و دین شناسی و و عقایدشان ملغمه ای عجیب از علم و فلسفه است که تناقض و تضاد از سراپای آن می بارد. که اکنون وارد آن بحث نمی شویم.
      4- گفته داهیانه و خردمندانه داوکینز را خواندم و کتاب را دانلود کردم و حتما می خوانم. اما توجه کنیم که دچار سوء تعبیر نشویم. به چند دلیل:
      اول: این سخنان در حیطه علم کار برد دارد. مثلاً ممکن است بگویید حقوق بشر بر اساس کدام شواهد و مدارک تجربی تثبیت و پذیرفته شده است؟ آیا می توان گفت چون علم تجربی اصولاً نمی تواند در مورد اخلاق و زیبایی اظهار نظر کند پس آنها ار رد کنیم؟ بر اساس کدام شاهد و مدرک تجربی قتل یک انسان دیگر خوب نیست یا زنای با محارم بد است یا وظیفه تربیت بچه ای که بنده یا جنابعالی پس می اندازیم به عهده خود ماست اصلاً تربیت از نظر علم تجربی چه تعریفی دارد؟ یا احترام به حقوق سایر انسانها اصلاً این حقوق فردی و جمعی انسانها از کدام شواهد و مدارک تجربی به دست آمده اند و در حیطه کدام علم تجربی هستند؟. به طور مختصر و مفید علم تجربی چگونه و بر اساس کدام شواهد و مدرک تجربی می خواهد بد و خوب و فرق بین این دو را تبیین کند. تبیین بد و خوب که اخلاق؛ حقوق؛ هنر و زیبایی از آن سر چشمه می گیرد بر اساس کدام شاخه یا شاخه های علم تجربی قابل بحث و بررسی است؟
      دوم: وقتی کسی در مورد الهام و شهود بحث می کند هر انسان دیگری می داند که او از چه چیزی سخن می گوید زیرا خود قبلاً آن را تجربه کرده است( توجه کنید که اینجا تجربه منظور یک حس درونی است نه تجربه با حواس پنجگانه که مضوع علم تجربی است). آیا به نظر شما چون این احساس یا این مو ضوع قابل تحقیق و تجربه با علم نیست باید منکر وجود آن شد یا منکر ارزش گذاری آن یا گفت چون علم آن را تشخیص نمی دهد پس لاجرم غیر قابل تأیید است؟آیا این انکار بخشی از وجود انسان نیست؟ آیا تا به حال کسی را دیده اید که از نیروی کشف و شهود خود استفاده نکرده باشد؟ خود شما یا هر انسان دیگری هنگامی که مشکلی دارد و حل آن به وسیله امکانات مرسوم و علم تجربی قابل حل نیست از چه نیرویی برای حل آن استفاده می کنید؟ تا کنون چندین بار شما برای پیدا کردن راه؛ دوست شدن یا نشدن؛ ازدواج و… از نیروی احساس درونی خود کمک گرفته ای (گاه در کنار سایر نیروها مثل علم و گاه که به امکانات دیگر دسترسی نداشته ای فقط از کشف و شهود).آیا چون علم تجربی الهام را نمی شناسد پس لاجرم وجود ندارد یا اگر وجود دارد غیر قابل اعتناست؟ اگر به سرگذشت و خاطرات دانشمندان مراجعه کنید در می ابید که بسیاری از کشفیات و اختراعات آنها بر به گفته خودشان بر پایه الهام؛ خواب و رویا یا کشف شهود بوده است. مثلاً کشف روش خواندن خط هیروگلیف مصری را دانشمند فرانسوی که نامش را به خاطر ندارم.. طبع شعر و یا شوخ طبعی یا حتی خنده و گریه را با علم تجربی چگونه نفسیر و تبیین میکنید؟کلاً آیا:
      ملاک شنـــــــــاخت و ارزش گــــــــــــذاری برای بشر علم تجربی است؟(این خود یک پرسش فلسفی است)
      مشکل همانگونه که گفته اید این است که بعضی متأسفانه اکثریت مردم دو قلمرو نا همپوشان را با هم به زبان خودمانی قاطی می کنند. روزگاری درک فلسفی و فلاسفه غالب بودند و درک فلسفی غالب بوددر نتیجه فلاسفه هر چه دلشان می خواست می گفتند و هر غلطی می خواستندمی کردند و دانشمندان نه تنها مورد طعن و نفرین بلکه در خطر مرگ و تکفیر بودند. الان دوران شکوفایی علم است و وضع بر عکس شده و در هر دو صورت از یک طرف بام داریم می افتیم.
      ببخشید که طولانی شد. مطلب هنوز در این باره بسیار است. اما این زمان بگذار تا وقتی دگر.
      سالم و سعادتمند باشی.

      —————
      ناباور: درود بهنام عزیز

      خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید و انقدر خوب نظراتتان را مطرح کردید. اینجانب توهینی به ساحت مقدس فلسفه و فیلسوفان و فلسفه‌دوستان نکردم! 🙂 جدای از شوخی البته که فلسفه مهم بوده، هست و خواهد بود. تنها حرف من این بود که فلسفه نباید بدون دخالت علم و مدرک کار کند. همانطور که به خوبی توضیح دادید فلسفه‌های بسیاری در طول تاریخ اشتباه از آب درآمده‌اند. چرا؟ به نظر من چون بسیاری از فلسفه‌ها جهان را آنطور که می‌خواستند تعبیر کرده‌اند نه آنطورکه هست. بویژه تفکر انسان-محور از مشکلات بزرگ فلسفه بوده است. من نمی‌گویم فلسفه نباشد، ولی به نظر من یک فیلسوف خوب باید که دانش خوب هم داشته باشد. مثلا وقتی کسی نداند یا درک نکند که انسان هم یک حیوان نخستی است که حتی طرز فکر و روانش حاصل تاریخچه‌ای از نحوۀ فرگشت اوست نمی‌تواند دید فلسفی درستی داشته باشد. یا بدون داشتن بینش علمی از فیزیک مدرن نمی‌توان به خوبی دربارۀ علت وجود زمین و جهان فلسفه‌بافی کرد. خیلی چیزها هست. یا مثلا بدون آشنایی با نوروساینس و طرز کار مغز نمی‌توان ایده‌های فلسفی درستی از شناخت و آگاهی ارائه داد. البته همانطور که گفتی بخش‌هایی از فلسفه چون اخلاقیات یا فلسفۀ سیاسی ارتباط تنگاتنگ کمتری با علم دارند. ولی مثلا حتی چرایی وجود اخلاقیات هم در کانتکست «فرگشت اخلاقیات» یا ریشه‌های فرگشتی اخلاق قابل مطالعه است. اصلا چرا ما اخلاق داریم؟ این سوالی است که برای پاسخ به آن نگاه علمی به آن لازم است.

      یکی از فیلسوفان معاصر مورد علاقۀ من دانیال دنت است. فیلسوفی بسیار حاذق و باذکاوت. چرا قبولش دارم؟ چون فیلسوفی است که حوصله و علاقه دارد که واقعا علوم را هم بفهمد و این بینش علمی او واقعا در فلسفۀ او تاثیرگذار است. فلسفه بدون دورنمای علمی از واقعیات دور می‌افتد و خیلی راحت می‌تواند از پایه بی‌ریشه و اشتباه باشد. فرمودید

      به قول شما و داوکینز این دو قلمرو نا همپوشان هستند. ودر نتیجه کاربرد قوانین و اصول هر یک در دیگری و بررسی هر یک با اصول پایه و مرجع دیگری کاری بس خطا است.

      نخست آنکه منظور داوکینز از قلمرو ناهمپوشان علم و فلسفه نبوده بلکه علم و دین بوده. و ثانیا اتفاقا او این دیدگاه (ناهمپوشانی این دو) را اشتباه می‌داند چون دین در خیلی موارد دقیقا به دنبال پاسخ به همان چیزی است که علم هست. مثلا چرا وجود داریم؟ دین برای هزاران سال پاسخ خودش را داشته و حالا علم پاسخ دیگری دارد. هر دو نمی‌توانند درست باشند! در اکثر مواقع با پیشرفت علم معلوم شده که طرز تفکر دینی نسبت به جهان ریشه در واقعیت نداشته و اشتباه است.

      اما همانطور که گفتم گرچه به قول شما علم خیلی خفن است و به نظر من خیلی خیلی خفن تر است به ویژه فیزیک (کوانتم و فضا) و پزشکی (مخلص شما فیزیو تراپیست است!) اما حیطه آن کاملاً از فلسفه جدا ست و هیچ کمکی به فلسفه نمی تواند بکند

      من با این گفته اصلا موافق نیستم. اتفاقا علم خیلی به حیطه فلسفه می‌تواند کمک برساند و همینطور هم شده! شما اگر به عقاید فلسفی اعصار نگاهی بیاندازید می‌بینید که اکتشافات بزرگ علم دیدگاه فلسفه را هم تغییر داده است. به نظر من علم و فلسفه هر دو لازمند و به هم سود می‌رسانند (البته مثل اینکه سودرسانی علم کمی بیشتر بوده!) – به به در زمینۀ جالبی کار می‌کنید! 🙂

      لذا مهمل بافی فلاسفه چیز خاصی را رد یا اثبات نمی کند. در حیطه علم هم از اینگونه بسیار است جالب توجه ترین آن قوانین نیوتن است که روزگاری ستون فیزیک (مکانیک) بود اما با نظریه انیشتین فروریخت.

      چرا مهمل‌بافی فلاسفۀ قدیمی نشان از عدم دسترسی ایشان به دانش و آگاهی بیشتر نسبت به طرز کار جهان دارد. در مورد فروریختن قوانین نیوتن هم اینطورهام نیست! آپولو ۱۱ کاملا براساس قوانین نیوتن انسان را بر روی کرۀ ماه نشاند نه بر اساس نسبیت عام اینشتین! درست است که نسبیت عام بهتر و دقیق‌تر نحوۀ عملکرد جاذبه را توضیح می‌دهد ولی این بدان مفهوم نیست که قوانین زیبای نیوتن که در محدودۀ عادی با شواهد سازگاری دارد به دردنخور شده باشد. امروز بعد از سه قرن هنوز این قوانین با تقریبی قابل قبول جواب می‌دهند و تمام علوم مهندسی برپایۀ آن واقعا کار می‌کند! یک میلیارد سال دیگر هم قوانین نیوتن در حد خود کار خواهند کرد. یک میلیارد سال دیگر هم زمین به دور خورشید خواهد چرخید نه برعکس. البته که علم همیشه اشکالاتی دارد ولی برخلاف تمام دیگر فعالیت‌های انسانی توانایی بهبود، اصلاح و دقیق شدن دارد. (توجه داشته باشید که منظورم تعریف مدرن علم است که از این لحاظ علم پدیدۀ نسبتا جدیدی است)

      آیا چون علم تجربی الهام را نمی شناسد پس لاجرم وجود ندارد یا اگر وجود دارد غیر قابل اعتناست؟ اگر به سرگذشت و خاطرات دانشمندان مراجعه کنید در می ابید که بسیاری از کشفیات و اختراعات آنها بر به گفته خودشان بر پایه الهام؛ خواب و رویا یا کشف شهود بوده است. مثلاً کشف روش خواندن خط هیروگلیف مصری را دانشمند فرانسوی که نامش را به خاطر ندارم.. طبع شعر و یا شوخ طبعی یا حتی خنده و گریه را با علم تجربی چگونه نفسیر و تبیین میکنید؟

      البته که الهام و شهود وجود دارد و در بسیاری از اختراعات و اکتشافات دانشمندان هم دخیل بوده است. ما در علم فرضیه سازی داریم و بارش فکری و لحظه‌های درک آنی. ولی در پایان چیزی که درستی آنها را نشان می‌دهد مدارک است نه شهود قلبی «تنها». طبع شعر و شوخ‌طبعی اتفاقا از چیزهایی هستند که به شدت بطور علمی دارد رویشان کار می‌شود و گرچه هنوز دقیقا چرایی و چگونگی آنها را نمی‌دانیم ولی با استفاده از علم به نحوۀ فرگشت و مطالعۀ دیگر حیوانات نزدیکتر به انسان چون شامپانزه‌ها ما داریم به جواب نزدیک می‌شویم. نظریه‌های جالبی در این زمینه وجود دارد. اتفاقا تصمیم دارم در آیندۀ نزدیک پستی در این رابطه بزنم که اصلا چرا برخی چیزها به نظر ما زیبایند؟ یا چرا از لطیفه لذت می‌بریم و… خوشحال می‌شوم دنبال کنید.

      الان دوران شکوفایی علم است و وضع بر عکس شده و در هر دو صورت از یک طرف بام داریم می افتیم.

      خیر به نظر من شکوفایی علم به شکوفایی بهتر و عقلانی‌تر فلسفه کمک کرده و خواهد کرد. علم از بین برندۀ فلسفه نیست، غنی کنندۀ آن است.

      بلکه اخلاق و درک انسانی و رعایت حقوق بشر و مسائلی از این دست است.آیا غیر از این است؟ و اینها را تمام حاصل زحمات فلاسفه هستیم.

      بله موافقم دوست عزیز. قطعا دستاورد فلاسفه بوده و من این دستاورد را ارج می‌نهم بویژه حقوق بشر که اخلاقیات را از چنگال دین خارج کرده است. دید انتقادی در فلسفه باعث بسیاری از پیشرفت‌های بشر و کنار گذاشتن انواع خرافات و اعمال غیرانسانی شده است. به نظر من فلسفه و علم جایگزین قاطع دین هستند.

      باز هم ممنون از وقتی که گذاشتی. مطالب جالب و درخور توجهی مطرح کردی. شاد و پیروز باشی

    • باز هم اسم «راز» اومد! محض اطلاع افراد ذوب‌شده در این راز و رمز بزرگ:

  13. ناباور گرامی.
    نظرتان در مورد این مطلب چیست؟
    http://ep30lon.blogfa.com/post-72.aspx

    ————–
    ناباور: درود دوست عزیز

    الان می‌بینم.

    بسیار عالییییی! 🙂 سپاس

  14. بَلْ كَذَّبُواْ بِمَا لَمْ يُحِيطُواْ بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ
    بلكه چيزى را دروغ شمردند كه به علم آن نرسيده‏اند و هنوز واقعيتش برايشان روشن نشده است. كسانى هم كه پيش از آنان بودند همين گونه تكذيب كردند. پس بنگر عاقبت ستمگران چگونه بود

    —————
    ناباور: خب الان واقعیتش برایمان روشن شده که پیشینیان ما به دلیل ادعا کردن از روی بخار معده و بدون استفاده از مدارک، سخنان پوچ بسیار گفته‌اند! مثلا نمی‌دانسته‌اند علت وجود شهاب چیست و از کجا می‌آید گفته‌اند تیری است از جانب شیطان! یا مثلا دلیل و نحوه پیدایش خودشان را نمی‌دانسته‌اند و افسانه‌بافی کرده‌اند. یا خیلی مسائل دیگر که خب تقصیر آن بیچاره‌ها هم نبوده چون علمش را نداشته‌اند. ولی اینکه ما در قرن ۲۱ بخواهیم به زور به سخنان پر از اشکالشان اعتقاد داشته باشیم بخردانه نیست. با درود.

  15. در مورد داستان آدم و حوا هم چند تا حدیث داریم که برای من جالبه:
    حضرت امام صادق عليه‏السلام در حديثي مي‏فرمايند:

    «شايد شما فكر مي‏كنيد كه خداوند جز شما بشري نيافريده است، چرا! به خدا قسم كه خداوند هزاران هزار بشر آفريده است كه شما در آخر اين سلسله قرار داريد».

    در كتاب خصال شيخ صدوق از امام محمد باقر عليه‏السلام نقل شده است كه خداوند عزوجل از آن روز كه زمين را آفريده، هفت عالم در آن پديد آورده است و بشرهاي اين عوالم از فرزندان حضرت آدم«ع» نبوده‏اند و خداوند آنها را يكي پس از ديگري با جهان مربوط به خودشان در زمين منزل داد، سپس حضرت آدم«ع» ابوالبشر را آفريد و انسان را از او پديد آورد.

    در كتاب «ناسخ التواريخ» نقل شده كه شخصي به خدمت حضرت علي عليه‏السلام رسيد و سؤال كرد كه سه هزار سال پيش از حضرت آدم چه كسي بود؟ حضرت فرمودند: بشر؛ عرض كرد قبل از آن بشر كي بود؟ فرمود: بشر؛ سه بار اين سخن تكرار شد، سائل سر به زير انداخت. آنگاه حضرت علي عليه‏السلام فرمودند: اگر سي هزار بار هم سؤال مي‏كردي، همين جواب را مي‏شنيدي.

    —————
    ناباور: درود گرامی. من از صحت این احادیث خبر ندارم. ولی در هر صورت اینها هم درست نیستند. (با اینکه از قصد دنبال آن گشته شده تا سخنان دینی به مسائل علمی چسبانده شوند نه برعکس!)

    نخست اینکه انواع گونه‌های «هومو» که در طول میلیون‌ها سال از انواع قبلی پدید آمده‌اند و رفتند دقیقا انسان نبودند! یعنی اکثرا هیچ درک و فهمی بیشتر از یک شامپانزه نداشته‌اند. انسان امروزین هم یکباره به این شکل و شمایل (و این مقدار هوش) درنیامده است.

    یعنی چه که «از آن روز که زمین آفریده شده هفت عالم در آن پديد آورده است و بشرهاي اين عوالم از فرزندان حضرت آدم«ع» نبوده‏اند»! این شماره هفت دقیقا از کجا آمده و به چه معناست؟! فرگشت (تکامل) اصلا مراحل گسسته و شماره بندی ندارد! یعنی مرز دقیقی میان گونه ها نیست. بلکه فرگشت یک امر پیوسته است. آدم و حوایی هم به هیچ شکل وجود نداشته است. چیزی هم از آسمان به زمین نیامده. انسان امروزی «گونه هوموساپینس» به یکباره به وجود نیامده؛ بلکه همانند همه دیگر جانوران جهان حاصل فرآیند بسیار تدریجی و غیرهدفمند (از این لحاظ که فرگشت هدف خاصی ندارد و نتیجه از اول در آن مشخص نیست) فرگشت بوسیله انتخاب طبیعی است.

    + در ضمن تنها مسئله خرافات آدم و حوا نیست. اگر این پست را بخوانید می‌بینید که تناقضات خیلی عمیق‌تر از تناقض با افسانه‌های دینی رایج است. میتولوژی آدم و حوا که اصلا مهم نیست و به حساب نمی‌آید.

    شاد باشید

  16. درود ناباور گرامی؛

    دست شما درد نکنه. مطلب زیبایی بود.
    مساله نظم خیلی گمراه کننده است. ما به چیزی میگیم منظم که واقعن اطلاعی از نظمش نداریم! بنابر این، من فکر می کنم سوء استفاده دین فروشان از نظم از مهمترین مسائل مطرح در حوزه اعتقادات هست.

    —————
    ناباور: درود کوروش عزیز.

    بله گمراه کننده است. ولی به نظر من از قوی‌ترین (اگر اثبات می‌شد) برهان‌های وجود خدا است. بسیاری از دیگر براهین از پایه پشم هستند ولی این یکی – برای من قابل درک است – که چطور می‌تواند افراد هوشمند را هم به سمت خود بکشد. ما انسان‌ها خیلی نسبت به نظم و ناظم حساسیم و این عادی است. چون نظم‌بخشی از فعالیت‌های رایج بشری است. انسان واقعا ناظم است. از این رو تصور اینکه جهان به این عظمت ناظم نداشته باشد یک مقدار مشکل است و بدون آموزش ممکن نیست. شاد باشی

  17. ناباور عزيز ميدونم سوال احمقانه ای هست ولی ميشه بپرسم نظرت در مورد نظريه زکريا سيچين چيه؟

    —————-
    ناباور: درود دوست عزیز

    خب ادعاهای ایشان پایۀ علمی نداشته و شبه علم است. بایستی دقت داشت که هر ادعایی که به ظاهر علمی باشد و در آن از رخدادهای علمی استفاده شده باشد لزوما علمی نیست. متاسفانه اینطور خرافات شبه-علم باعث شده که بسیاری از کسانی که علاقه زیادی به دانستن و شگفتی‌های جهان دارند به بیراهه بروند. علم واقعی بر پایۀ مدرک است نه الهامات درونی. البته دنبال کردن علم واقعی چیزی از شگفتی و زیبایی جهان نمی‌کاهد بلکه آن را جلا می‌بخشد. شاد باشید

  18. واقعا لذت بردم . من فکر میکنم که مهترین چیزی که باید تمرین کنیم ازاد اندیش بودن و به دنبال اگاهی بودنه . چیزی که متاسفانه فرصتش از مردم ما خیلی گرفته شده . لذت برم از مقالتون و همچنین ممنون بابت لینکهایی که از داوکینز گذاشتین . اینکه ادم بفهمه نیازی به خدا نیست گاهی ازار دهنده میشه . وجود خدا زمانی که ادمها احساس ضعف میکنند حس خوبیه فکر میکنم علت عمده مخالفت با این مسائل صعف ادمهاست . ولی من فکر میکنم با اگاهی بیشتر لحاظاتی که بخوایم دست به دامن خدایی بشیم برامون خیلی کم میشن . ادم وقتی میفهمه که هر چیزی سیر طبیعی خودشو داره طی میکنه دیگه هرگز دعا نمیکنه و کسی که دعا نمیکنه به خدا هم احتیاج نداره . ضعف ادمهاست که خدا رو افریده.

    —————
    ناباور: درود دوست عزیز

    خوشحالم که سر زدید. موافقم با حرفاتون! شاد باشین

  19. خیلی ممنونم از مباحثه بسیار جالبتان.

    —————
    😉

  20. سلام ناباور عزیز؛

    دیروز رفتم و یکی از دنودن‌های عقلم رو کشیدم. به فکر افتادم از تو بپرسم که آیا مطالعه‌ی فرگشتی‌ای در مورد این موضوع دندون عقل داشتی و می‌تونی یکم توضیح بدی که این از کجای مسیر فرگشتی باقی مونده و آیا میشه امیدوار بود که در میلیون سال‌های آینده اصلاح بشه و حذف بشه.

    پیشاپیش ازت تشکر می‌کنم

    —————
    ناباور: درود ورتیگونه عزیز

    دندان عقل عضوی بازمانده از گذشته فرگشتی بشره. دلیل وجودش این بوده که تغذیۀ انسان‌های نخستین از ما سفت و سختتر بوده و آرواره‌های درشت‌تری داشته که دندان‌های بیشتری را جا می‌داده. ولی به مرور زمان با تغییر عادات تغذیه آروارۀ انسان کوچک شده و جا برای دندان‌هایی که روزگاری برای جویدن بافت‌های سفت و سخت گیاهی و جانوری حیاتی بودند تنگ شده است. و البته اختراع آتش و ابزار و آشپزی باز هم نیاز به آروارۀ قوی رو کمتر کرده. یک بار در جایی می‌خوندم که با این حساب دندان‌های عقل به کل محو خواهند شد و نیاز به قدرت آرواره با وجود غذاهای نرم فست‌فود کم و کمتر خواهد شد. در واقع ما همین الان هم قادریم بدون هیچ دندانی زندگی کنیم!!! تکنولوژی خوردن را برای ما آسان و آسانتر کرده است. ولی من فکر نمی‌کنم بتوان برای آیندۀ فرگشتی این عضو نظری قطعی داد. به نظر من حالا که فشارهای انتخاب طبیعی برای قدرت جوندگی و آروارۀ محکم دارد از میان می‌رود پای انتخاب جنسی بیشتر وارد ماجرا می‌شود. یعنی مثلا اگر علاقه به آروارۀ کوچک و کوچکتر در طول نسل‌ها بیشتر و بیشتر شود احتمالا جا برای دندان‌های عقل کمتر خواهد شد…. شاد باشی

  21. فرگشت اصلا کاری با منشا حیات ندارد.بلکه به تکامل موجودات زنده می پردازد.من وقتی ساختار پیچیده ی DNA را می بینم حتی نمی توانم به اتفاقی بودن حیات فکر کنم!! البته مطالب خنده داری در رابطه با چگونگی به وجود آمدن اولین سلول وجود دارد.به نظر من ما انسان ها خیلی به خود مغرور شده ایم ما فکر می کنیم جز ما هوشی وجود ندارد (: ولی سازده(سازندگان) حیات روی زمین از ما با هوش ترند.
    توضیح :من به هیچ خدایی اعتقاد ندارم!

    آفریدگاری بوده یا هست!

    —————
    ناباور: درود حسین عزیز.
    اگر منظورتان فرگشت حیات است خیر اتفاقی نیست! انتخاب طبیعی به هیچ عنوان شانسی عمل نمی‌کند! هیچ فرگشتدانی هم ادعا نکرده که تمام این اجزای پیچیدی موجودات زنده و گستردگی خیره کنندۀ حیات شانسی به وجود آمده! در این ویدیو این مطلب توضیح داده شده است: پاسخ به انتقادات از فرگشت – تکامل –. و البته همانطور که توضیح داده شد پیدایش اولیۀ حیات تناقضی با فرگشت ندارد. ما هنوز در این زمینه در آغاز راهیم. ما دقیقا نمی‌دانیم زنجیرۀ شیمیایی که به نخستین بازتولیدگرها منجر شده دقیقا چگونه بوده است ولی می‌دانیم که ناشی از قوانین فیزیک و شیمی بوده است. اتفاقا در چند سالۀ اخیر پیشرفت‌های خوبی انجام شده. در این مورد بایستی که یکبار بنویسم. در ضمن آن نخستین بازتولیدگرهای سادۀ اولیه DNA هم نبوده اند چون همانطور که به درستی در نظر داشتید DNA پیچیده‌تر از آن است که در یک مرحله به وجود بیاید.

    دوست عزیز تا کنون هیچ مدرکی از وجود سازندگانی برای حیات زمینی کشف نشده است. من در این زمینه بسته فکر نمی‌کنم ولی واقعا اگر هم چنین چیزی بوده اثری از آن نیست. اگر موجود هوشمندی حیات اولیه را در زمین آغاز کرده بود و بعد فرگشت را هدایت کرده بود می‌توانست اثری از خودش در میان کدها بگذارد؛ چیزی مثل یک تریدمارک. ولی چنین چیزی نیست.

    + در ضمن، با اینکه هنوز حیات هوشمند فرازمینی یافت نشده است به نظر شخصی من احتمالا حیات فرازمینی در کیهان به وفور وجود دارد و شاید حتی فرگشت آنها به سمت و سویی رفته که دارای هوشی برابر یا بیشتر از ما شده باشند. من بعید می‌دانم ما انسان‌ها تنها حیات هوشمند در کیهان باشیم. به هر روی اگر چنین باشد تنها راه استفاده از علم و تکنولوژی برای یافت و برقراری ارتباط با حیات هوشمند فرازمینی است، که پروژه‌هایی چون SETI به طور علمی به دنبال چنین نشانه‌هایی از اعماق فضا هستند. نه اینکه همینطوری بدون مدرک مطمئن باشند. شاد و پیروز باشید

  22. با سلام به شما و تشکر از ارائه مطالب در مورد فرگشت
    در مورد مثال ماهی می توان از منظر دیگری نیز به آن نگاه کرد و آن وجود چنین نمونه های نشان دهنده وجود تفکرهوشمندی در پشت خلقت موجودات (البته به صورت فرگشت)است که اگر این غوشمندی نبود موجودات از جمله انساها نیز می بایست با سیمایی نه چندان قابل قبول به زندگی خود ادامه می دادند و و جود چنین نمونه هایی جهت گرا دادن به ما جهت وجود تفکرهوشمندی در پشت خلقت موجودات است

    —————
    ناباور: درود دوست عزیز. ممنون. البته هر کسی می‌تواند این مسائل را متفاوت برای خویش تعبیر کند. من هم اگر دقت کنید تاکید کردم که احتمال وجود یک آفرینندۀ هوشمند صفر نیست. تنها نیازی به آن احساس نمی‌شود. طبق تیغ اوکهام همیشه پاسخی که ساده تر است محتمل تر است. مثلا می‌توان ادعا کرد که شهاب‌ها از آسمان از جانب شیاطین پرتاب می‌شوند. ولی راه دیگر آن استفاده از علم ستاره‌شناسی است و توضیح آن بر اساس اینکه اینها ذراتی در منظومۀ شمسی هستند که وقتی وارد جو زمین می‌شوند چنین اثری برجای می‌گذارند. عقل سلیم توضیح ساده تر و محتمل تر یعنی توضیح دوم را پذیرا می‌شود. به همین طریق هم توضیح ساده تر در مورد مثلا چشم این ماهی این است که از ابتدا نتیجۀ کار معلوم نبوده و به همین دلیل هم این همه اضافه کاری و اتلاف رخ داده است.

    استدلال شما در مورد اینکه چون چشم این ماهی سیمای جالبی ندارد پس انسان هم باید چشمش اینچنین می‌شد؛ چون چشم انسان زیباست پس خدا خواسته هم اشتباه است! مسئله فقط چشم نیست. تک تک اعضای بدن تمام موجودات (شامل انسان) چنین اتلاف‌ها و شواهد نداشتن هدف از پیش تعیین شده را دارند. حالا چشم انسان را مثال زدید بگذارید یک مثال کوچک از چشم انسان بزنم. چشم انسان عضوی بسیار پیشرفته و پیچیده است که نتیجه نحوۀ فرگشت اوست. ولی همین چشم هم گویای بدون طراح بودن فرگشت است. برخلاف چشم موجوداتی مثل سرپایان که با طراحی عاقلانه تر و بهتر، سلول‌های جمع آورنده نور آنها در شبکیه به سمت نور است؛ در چشم انسان به خاطر نحوۀ فرگشت او سلول‌های گیرندۀ نور به سمت عقب و پشت به نورند! بدتر از آن تارهای عصبی که پیام را به مغز می‌رسانند از جلوی سلول‌های گیرنده عبور می‌کنند که با هیچ عقل سلیمی سازگار نیست! به همین خاطر است که ما یک نقطۀ کور در میدان دید خود داریم که با نرم افزار مغز سعی می‌شود این اشکال پوشش داده شود. ولی در چشم سرپایانی مثل هشت پا که آنها هم بسیار پیشرفته هستند این اشکال مهندسی موجود نیست و همانطور است که از یک عقل سلیم انتظار می‌رود. حالا این را به دو صورت می‌توان تعبیر کرد. ۱. آفریننده هوشمندی وجود دارد که هشتپا را بیشتر از انسان دوست دارد! 🙂 ۲. همانطور که اثری از آن نیست در فرگشت آفریننده هوشمندی در کار نبوده است. شاد باشید

  23. درود، خسته نباشید.
    کار بسیار ارزنده و ذی‌قیمتی رو در پیش گرفتید. کاش فضایی وجود داشت که می‌شد به راحتی در دانشگاه‌ها و مدارس از این مباحث سخن گفت. به امید استمرار و گسترش این دست مطالب.
    با تشکر

    —————
    ناباور: درود دوست عزیز. سپاسگزارم. کاملا موافقم. ای کاش مانند دیگر جاهای دنیا، محیط‌های دانشگاهی آزاد برای بحث و گفتگو در این مباحث وجود داشت. زنده باشید

  24. فقط به همین سوال جواب بده..
    آیا این حرف شماست:
    انسان > میمون > ….. > باکتری ها > موجودات تک سلولی > واکنش های شیمیایی > مواد معدنی > عناصر > انرژی

    حالا به من بگو این انرژی رو چه کسی ساخته و از کجا اومده؟؟؟؟
    اصلا به من بگو ابتدای جهان از چی بوده ، آیا از انرژی نبوده پس انرژی از کجا اومده؟؟؟!!!
    ———–
    نصف مطالبتون رو خوندم
    خیلی ….. بود بیشتر نخوندم

    —————
    ناباور: درود جناب خاوری

    خیر، این به طور دقیق حرف من نیست. مثلا انسان از میمون به وجود نیومده. ما انسان‌های امروزین (گونۀ Homo-Sapiens) زمانی در فرگشت با میمون‌های امروزی جد مشترک داشته‌ایم. البته اجداد مشترک ما با دیگر ایپ‌ها مثل شامپانزه، گوریل، اورانگوتان (انسان هم یک نوع ایپ است) بسیار متاخرتر از جد مشترک ما با میمون‌های امروزی بوده. در هر حال این یک حقیقت علمی است که ما انسان‌ها هم درست مانند دیگر جانداران به طور تدریجی در فرآیند کور فرگشت بوسیلۀ انتخاب طبیعی به وجود آمده‌ایم. به بیان دیگر، منظم‌ترین اجسام طبیعت یعنی موجودات زنده، خلق نشده‌اند و هوشی آنها را به وجود نیاورده است. چه خوب می‌شد مطلب را تا انتها می‌خواندید.

    در مورد انرژی هم، اولا سوال شما مغلطه‌آمیزه. دلیلی وجود نداره که کسی (یا کنشگر هوشمندی) انرژی یا جهان را به وجود اورده باشه. از خوبی‌های روش علمی اینه که وقتی دانشمندان چیزی رو نمی‌دونند، نادانسته‌هاشان را به کلمۀ خدا یا آفریننده پر نمی‌کنند! این عمل که چون ما نمی‌دانیم یک چیز از کجا و چطور به وجود آمده پس کار خداست (God of the Gaps) غیرعلمی‌ترین روش ممکن است و در طول تاریخ مایۀ نادانی و زیان‌های اساسی بوده است. مثلا در چند هزار سال پیش اجداد ما بیسواد و نادان بوده‌اند و نمی‌دانستند موجودات زنده یا خودشان از کجا به وجود آمده‌اند و مثلا افسانه‌ای مثل آدم و حوا و خلقت خدا و … این اساطیر را برای خودشان ساختند. به بیان دیگر جواب هر چیزی را که نمی‌دانستند با خدا حل کردند! در قرن ۲۱ از ما بعید است که هنوز هم از این روش استفاده کنیم. تجربۀ تاریخ نشان داده که بسیاری چیزهایی که روزگاری اجدادمان با آوردن خدا و ماوراطبیعه برای خود حل می‌کردند، با استفاده از علم قابل توضیح است: شهابسنگ از کجا می‌آید؟ موجودات زنده چگونه به وجود آمدند؟ چرا زلزله می‌آید؟ ستارگان چرا هستند؟ و و و … تا کنون در هیچ نظریه علمی نیازی به وجود خدا نبوده است و اثری از آن یافته نشده. حتی در منظمترین اجسام مثل حیات هم نیازی به خدا نیست. به همین دلیل هم امروزه (بر خلاف پروپاگندا و دروغ پراکنی های جمهوری اسلامی) میزان باور به خدا در میان دانشمندان سطح بالا بسیار کم است. البته علم اصلا کامل نیست. ولی حداقل به سوی بهبودی می‌رود و قابل اصلاح و کاملتر شدن است. در آنسو، بسیاری باورهای دینی و اعتقادی از پایه غلط و متعصبانه و بدون هیچگونه مدرک هستند. به همین دلیل هم انقلاب علمی که چند صد سال است واقعا جهان را زیر و رو کرده از ادیان کناره گرفته است. و به شکگرایی و روش علمی و استفاده از مدرک سوق پیدا کرده است.

    در مورد این هم که اصلا چرا جهان وجود دارد، پاسخ کوتاه این است: هنوز نمی‌دانیم. و اگر مقداری تاریخ علم مطالعه شود معلوم می‌شود که ندانستن به معنی وجود خدا نیست! دانشمندان فروتن هستند و وقتی چیزی را نمی‌دانند مثل باورمندان ادعا نمی‌کنند که پاسخ همه چیز را در جیب خود دارند! ولی حداقل فرضیه‌ها و مبانی پژوهیده‌ای برای نادانسته‌ها دارند. در مورد اینکه انرژی از کجا به وجود آمده فرضیه‌های خامی از طریق مکانیک کوانتومی وجود دارد ولی هیچکدام هنوز پاسخی ندارند. به این خاطر که ما هنوز در مورد لحظۀ آغاز Big Bang (مهبانگ) یعنی در حد زمان پلانک چیزی نمی‌دانیم. چون هنوز در متحد کردن کوانتوم با نسبیت موفق نبوده‌ایم. (که البته حل آن آرزوی هر فیزیکدانی است.) این سوالات واقعا پیچیده هستند. ولی علم حداقل یک سایۀ کمرنگی از جواب تحویل می‌دهد. دین در عوض چند هزار سال است که فقط (…) تحویل داده. اگر به این پرسش‌ها علاقمند هستید پیشنهاد می‌کنم آزمایش‌های بزرگترین ماشین علمی جهان در سرن را دنبال بفرمایید. شاید در طول عمر ما پاسخ برخی از این پرسش‌ها یافته شود (شاید هم نشود) ولی حداقل برای پاسخ به این سوالات تلاش می‌شود نه اینکه از همان اول بگویند خدا. شاد باشید.

  25. يك سوال؟

    شك كردن در جهان افرينش امري به ذات طبيعي است و لي طبيعي بودن طبيعت هم به ذات طبيعي است؟

    —————-
    ناباور: درود کسری عزیز. ممکن است کمی سوالتان را تشریح کنید؟ دقیقاً منظور از به ذات طبیعی بودن طبیعت چیست؟

  26. درود بر ناباور عزیز
    بسیار از وبلاگ شما و نظرات دوستان سود بردم فقط نکته ای رو می خواستم جسارتا گوشزد کنم و اون این که بارها نوشتید که شهابها از نگر اسلام از سوی شیطان پرتاب می شوند اما آنچه فی الواقع در قرآن ذکر شده این است شهاب ها مانع از استراق سمع شیاطین می شوند یعنی اون شیطان هایی که از زمین می رن آسمون رو لمس می کنن و یه گوشه ای از آسمون می شینن تا دزدکی گوش کنن الله و فرشته هاش چی می گن یا در آینده چه اتفاقی قراره بی افته یه هو یه ملک دست به کار می شه گررروپی یه شهاب می فرسته بابای آقا جنه یا همون شیطونه فضول رو می آره جلوی چشمش!!! و جالب این جاست که توی همون سوره ی جن توی قرآن نوشته که این برنامه ی شهاب پراکنی به سوی اجنه!!! (که این اجنه هم یک غلط مصطلح هست در واقع کلمه جن خودش جمع هستش که مفردش «جنه» هست و اجنه جمع مکسر کلمه ی جنین هستش!!!!) از زمان بعثت رسول اکرم ابداع شده و تا قبل از اون جن ها خیلی راحت استراق سمع می کردن حالا جالب این جاست که ما می دونیم میلیاردها ساله که تا دنیا دنیا بوده این شهاب سنگها همین جور و به همین شیوه وارد جو زمین می شدن یعنی گرا و زاویه ی پرتابشون هم قاعدتا تغییر نکرده و اینکه تا 1400 سال پیش چرا مشکلی واسه حضرات جن ایحاد نمی شد مسئله ای است حالا بیابید پرتقال فروش را!!

    —————-
    ناباور: سپاس از توضیحات 🙂

  27. آقای ناباور چرا کامنت قبلی من رو درباره ی توضیح شهاب ها درج نکردید؟

  28. اگر هم فکر می کنید که موضوع اون به فرگشت مربوط نبوده حد اقل اشتباهات خودتون رو در کامنت های قبلی با گذاشتن توضیحی تصحیح کنید شهاب در قرآن از جانب شیطان نیست

  29. ممنون از توضیحات شما در مورد رد کردن خدا! و این که خدا الکی است و شما از تمامی دانشمندانان و فیلسوفان خدا باور هم باهوش تر هستید که توانستید خدا را با یک سری توضیحات بر پایه علمی که هر روز در حال تغییر است و خود را نقص می کند به این نتیجه برسید چون فکر کنم شما در زمان ما قبل تاریخ زندگی می کردید و می دید که اجداد ما با فلان میمون گول منگولی یکی بوده ای کی یو ، به هر حال آدرس بده جایزه نوبل برات پست کنم از طرف انیشتین و داروین و نیوتن و ادیسون و مندل خدا پرست چون تو هم از اونا با هوش تری!!!!!!!!!!

    —————
    ناباور: دوست گرامی، درست بودن ادعایی به خاطر اینکه فرد مشهور یا باهوشی آن را گفته استدلال نیست، مغلطه است.
    باهوشی دلیل درست گفتن نمی‌شود. این مساله خیلی بدیهی‌ست. برای نمونه نیوتون با تمام نبوغش به خرافات کیمیاگری و افکاری که امروز خنده‌دار دانسته می‌شوند باور داشت.

  30. کوچکترین واحدی که داروین میشناخته سلول بوده وامروز ما از ماشین های مولکولی هم خبر داریم .دوست عزیزم موتور تاژک باکتری، پیچیدگی تقلیل ناپذیردارد.دارای 40قطعه پروفیلی است که اگر هر کدام ازآنها وجود نداشته باشند ماشینهای مولکولی( که مامور رساندن انرژی از قسمتی به قسمت دیگر سلول هستند)کار نخواهند کرد چون یا تاژکی داریم که به دلیل نیود قطعات کافی کار نمیکنه یا اینکه اصلا به وجود نیومده.حالا دوست عزیزم بگو ببینم چطور میشه سیستمی رو تدریجا ساخت در حالی که تا وقتی تمام اجزا در اون نباشند، یک سیستم نا کارآمد خواهد بود و سرنوشت یک سیستم نا کارآمد در انتخاب طبیعی چیه؟از بین رفتن اون.
    (چون داروین میگه: در صورتی یک تغییر تصادفی در یک موجود زنده نهادینه خواهد شد که مزیتی برای تنازع آن موجود برای بقا ایجاد کنه .)
    به وجود آوردن تدریجی یک سیستم دارای40 قطعه( که حد اقل 30تای آنها منحصر بفرد هستند )به طوریکه در طول انتخاب طبیعی به دلیل ناکارآمد بودن سیستم(چون سیستم اگه حتی یه قطعه هم نداشته باشه کار نمیکنه که)از دور خارج نشه محال است دوست عزیز.این یک نظریه کاملا علمی است.و اثبات میکندحداقل در سطوح کاملا بنیادی و کوچک ،یک نیاز انکار ناپذیر به یک خالق بزرگ وجود دارد.
    در ضمن شما که اینقدر به مشاهدات علمی امروز و دستاوردهای آن میبالید آیا از اصل عدم قطعیت خبر دارید؟این اصل میگوید اگر شما میلیونها فسیل هم پیدا کنید که نظریه داروین را اثبات کنند نظریه داروین از دید علم هنوز هم در حد یک نظریه است و نه بیشتر.وتعداد مشاهدات شما هرقدر هم که زیاد باشد بر اساس استقرا است و مجموعه ای محدود از مشاهدات میباشد.اینکه تعداد مشاهدات شما از تعداد انگشتهای دست بیشتر باشد نمیتواند دلیل خوبی بر درستی نتیجه گیری باشد. بلکه شاید نشانه هایی کوچک از یک حقیقت کلی را به شما نمایان کند. دوست عزیز ما مثل افرادی هستیم که در ک اتاق تاریک میتوانیم قسمتی از یک شی بزرگ را درک(لمس)کنیم.آیا با عقل سلیم جور در میآید که دم فیل را بگیریم و بگوییم به به چه طناب جالبی.

    ————–
    ناباور: درود سیامک عزیز. دقیقاُ به خاطر همین چیزها که داروین نمی‌دانسته ما امروز بهتر از داروین می‌دانیم. داروین خیلی چیزها را نمی‌دانست و به خیلی پرسش‌ها در مورد فرگشت (تکامل) نمی‌توانست جواب دهد. ولی امروزه به مدد پیشرفت علم ژنتیک ما بیش از پیش درستی فرگشت را دریافته‌ایم. در مورد مثال تاژک باکتری که آوردید این مثال توسط برخی خلقت‌گرایان مطرح شده بود که توسط دانشمندان به‌خوبی پاسخ داده شده. این عضو هیچ نیازی به طراحی ندارد و به خوبی توسط فرگشت قابل توضیح است. می‌توانید در این مقاله نیوساینتیست نحوه فرگشت آن را متوجه شوید. در ضمن این روش که کسی ادعا کند چون من نمی‌دانم فرگشت چگونه می‌توانسته عضوی مثل چشم را در طول سالیان ایجاد کند پس اتفاق نیافتاده مغلطه توسل به جهل است.

    در مورد نظریه بودن فرگشت این مقاله به خوبی این پرسش را پاسخ داده‌است: فرگشت فقط یک نظریه است

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: