چرا مغزمان بزرگ شده و چطور باهوش شدیم؟

با درود. پست امروز در واقع کامنتی است در پاسخ به سوال دوستی در انجمن گفتگوی آزاد:

من در این جا پرسش‌های خود را پیرامون فرگشت (تکامل) مطرح می‌کنم که این پرسش‌ها شاید برای خیلی از دوستان پیش آمده باشد.
1-چرا در روند فرگشت، تنها انسان دارای این اندازه هوش است ؟
2- آیا هوش و استعداد هم در روند فرگشت دگرگون می شود ؟
3- اساسا هوش و ذهن و روان چه هستند و پیوند آن ها با مغز چیست . کارکرد آن ها چگونه است؟

من اول داشتم این متن را در انجمن اینترنتی گفتگو می‌نوشتم. بعد با خودم فکر کردم بد نیست آن را در وبلاگ هم بیاورم و با دوستان بیشتری در میان بگذارم. این سوال را خیلی‌ها پرسیده‌اند. اگر با وبلاگ ناباور آشنایی قبلی داشته باشید خواهید دانست که اینجا اصل بر «ساده‌گوییِ» مطالب علمی و غیرعلمی است. شاید این مطلب خوشایند برخی متخصصین نباشد ولی به هر حال باید در نظر داشته باشید که این یک وبلاگ شخصی است نه یک ژورنال علمی؛ و مخاطبش هم عام است نه خاص. بنابراین انتظار مطالب تخصصی و رفرانس‌های متعدد را نداشته باشید. همچنین من ادعای بیخطا بودن ندارم و از آنجاییکه دربارۀ خیلی رشته‌های متفاوت علمی تحقیق می‌کنم قطعا اشکالاتی دارم که خوشحال می‌شوم از متخصصان این رشته‌ها بیشتر بیاموزم. به نظر من این روش نوشتن ممکن است ضررهایی داشته باشد ولی در کل دو فایده دارد: ۱. توسط تعداد بیشتری خوانده می‌شود. ۲. جرقه اولیه برای علاقمندی بیشتر به مسائل علمی زده می‌شود. با این اوصاف می‌پردازم به مطلب.

مغز بشر واقعا پدیدۀ عجیبی است. با وجود اینکه ۲ درصد وزن کل بدن را تشکیل داده ۲۰ درصد انرژی بدن را مصرف می‌کند. این همه مصرف انرژی بایستی که توجیه فرگشتی (تکاملی) قانع کننده‌ای پشتش داشته باشد. مغز جانوران از پیچیده‌ترین ساختارهای طبیعت هست و مغز انسان هم خب پیچیده‌ترینشان است. به طور کلی مغز در مهرده‌داران و بسیاری از بی‌مهرگان نقش «مرکزیت» سیستم عصبی را داراست. که خب سیستم عصبی به طور خلاصه وظیفه دریافت داده‌ها از محیط و تنظیم فعالیت‌های جانور مثل کنترل حرکت ماهیچه‌ها را بر عهده دارد. مغزهای اولیه بسیار ساده بودند. در جانوران ساده‌ای مثل «ستاره دریایی» سیستم عصبی فاقد مغز مرکزی است و تنها با گیرنده‌های حسی در بازوانش نسبت به اشیا و نور واکنش نشان می‌دهد؛ درحالیکه در جانداران باز هم ساده‌تری مثل «اسفنج دریایی» اصولا سیستم عصبی وجود ندارد. در طول فرگشت، ماهی‌ها و بعد دوزیستان مغزهای پیشرفته‌تری یافته‌اند که البته نسبت به جثه‌شان خیلی کوچک است. مغز خزندگان و بعد پرندگان باز هم پیشرفته‌تر شده. و در همین حین مغز پستانداران به وجود آمده که به نسبت پیچیدگی بیشتری دارد.  البته شواهد جدید نشان می‌دهند که قضیه به همین صاف و سادگی‌ها هم نیست که فرگشت مغز در جهان جانوران امری خطی بوده باشد که از ماهی‌ها شروع شده و بعد به خزندگان رسیده باشد و سپس به پستانداران ختم گردیده باشد. فرگشت به هیچ وجه امری خطی و مستقیم نیست. پیچ و خم‌های بسیار وجود دارد. به طور مثال امروزه معلوم شده که فرگشتِ هوشمندی به طریقی کاملا متفاوت در جانورانی چون سرپایان که حتی مهره‌دار هم نیستند اتفاق افتاده! + این مسئله برای من خیلی جالبه! چون شاخۀ جانوری مثل اختاپوس در زمان خیلی خیلی کهن‌تری از اجداد مهرده‌دارانی چون ما جدا گردیده؛ و در واقع همۀ این راه را در مسیری متفاوت پیموده است. برای همین است که وقتی به آن می‌نگرید انقدر عجیب و غریب می‌نماید! تا حدی که انگار فضایی است و از سیارۀ دیگر آمده! 🙂

می‌گفتم. باید بدانیم که ما به هیچ عنوان جدا از طبیعت نیستیم. سلول‌های مغزی ما (نورون‌ها)، انتقال‌دهنده‌های عصبی و اصلا کل بافت عصبی ما از همان جنسی هستند که در دیگر مهرده‌داران هم هست. مثلا وقتی شما مغز دیگر پستانداران را مطالعه می‌کنید هر چه آنها در «درخت فرگشتی حیات» به ما نزدیکترند مغزشان بیشتر شبیه ماست. مغز پستانداران به طور کلی از خزندگان پیچیده‌تر است و با پیشرفت «سیستم لیمبیک» مغز توانایی کارهای پیچیده‌تری را پیدا کرده مثل کنترل دمای بدن و گسترش حافظه و احساسات (پستانداران آگاهی بیشتری نسبت به خود و رابطه‌شان با محیط دارند) بخش مهمی که مغز پستانداران را از دیگر مهره‌داران، و مغز پستانداران عالی و «نخستی‌ها» را از دیگر پستانداران و مغز انسان را از دیگر نخستی‌ها متمایز می کند «قشر مغز» است. نئوکورتکس (از ماده خاکستری رنگ تشکیل شده. نئو به معنی نو؛ یعنی کورتکس جدید) در نخستی‌ها رشد بیشتری یافته و در انسان باز هم بزرگتر شده و امکان داشتن زبان و حافظهٔ تحلیلی را برایش امکان‌پذیر کرده است. دلایل مختلفی برای این رخداد ذکر شده از جمله تغییر عادات تغذیه‌ای و جنسی، شرایط محیطی و اجتماعی. به طور کلی مغز جانورانی که رفتار اجتماعی پیچیده‌تری دارند بزرگتر است.

مغز برخی از پستانداران
تصویر مغز برخی پستانداران. در این میان، مغز انسان بزرگترین‌شان نیست. بسیاری از آب‌بازان (مثل دلفین، نهنگ و بالن)‌ مغز برگتری دارند. همچنین کورتکس مغز انسان بیشترین شکنج (برآمدگی‌های فشرۀ بین چین‌ها که باعث می‌شود بیشتر از فضای کم داخل جمجمه استفاده شود) را ندارد. ولی از نظر نسبت وزن مغز به کل بدن؛ نسبت آن در انسان بیشتر است. همچنین کورتکس مغز انسان بیشترین تعداد نورون را دارد.

کاملا واضح است که هوشِ بیشتر به خواندن ادامه دهید

پرده گشایی از افسانه اخلاقیات الهی

عرض شود که این نوشته در اصل قرار بود کامنتی شود برای «وقتی خدا نیست» نوشته Deserter گرامی. ابتدا داشتم آن را به عنوان کامنت می‌نوشتم که دیدم خیلی طولانی شد و پُست آمیز! این است که آن را به عنوان یک پست جدید در وبلاگم می‌نویسم تا بماند و در آرشیو خاک بخورد!

اخلاقیات

اول از همه برای کسانی که احتمالا من را نمی‌شناسند بگویم که من یک «ناباور» هستم. بله، من به خدایی اعتقاد ندارم.۱ 

خب من در اینجا برای دیزرتر و دیگر دوستان توضیح می‌دهم که چرا این نوشته ایشان اشتباه است. این مسائلی که اشاره کرده اند از افسانه های رایج در میان مردم است و به همین دلیل توضیح دلیل اشتباه بودن آن مهم است. البته امروزه بسیاری از دینداران هم دیگر این مساله را مطرح نمی‌کنند و دلیل اشتباه بودن این افسانه را می‌دانند. در اینجا با زبان بسیار ساده، در چهار شماره توضیح می‌دهم. واقعا توصیه می‌کنم حوصله کنید و تا پایان مطلب را بخوانید؛ بعد خودتان قضاوت کنید.

۱. کلا منظور دیزرتر گرامی و (بسیاری دیگر) این است که:

خدا که نیست اخلاق هم نیست، اگر خدا نیست پس اخلاق چیست؟ کی اخلاق را تعریف کرده؟ اگر هم کسی تعریف کرده برای خودش کرده … دلش خواسته الکی یه چیزهایی را رعایت کند.

اولا اینکه اخلاق ما از هر جایی ریشه گرفته باشد از ادیان نگرفته! من علاقه ای به بحث انجیلی و قرآنی و… ندارم. ولی اگر به این کتب به اصطلاح الهی مراجعه بفرمایید متوجه می‌شوید که بسیاری از چیزهایی که امروزه به نظرمان غیراخلاقی است در این کتب گوناگون هست. نمی‌خواهم از خون آشامی‌ها و جنایت‌ کاری‌های آورده شده در کتابی مثل عهد عتیق مثال بیاورم، چون احتمالا خوانندگان این نوشته یهودی یا مسیحی نیستند. (فقط در این حد بگویم که بروید آن کتاب‌ها را بخوانید! از میزان بیرحمی و جنایت و غیراخلاقی بودن این نوشته ها در شگفت می‌شوید!! واقعا مردم چه طور این همه به این کتاب‌های غیراخلاقی باور دارند را نمی‌دانم!) ولی از این کتاب‌های ادیان دیگر که بگذریم، کتاب قرآن نیز خالی از خطاها و موارد غیراخلاقی نیست. درباره برخی از خرافات در پست پیشین بحث شده است. ولی در مورد موارد غیراخلاقی قرآن برای مثال به دو لینک زیر مراجعه بفرمایید: لینک یک و لینک دو

البته همانطور که در کامنت‌های پست قبلی توضیح دادم: «اصلا گیریم قرآن هیچ خرافه و تناقض و انسان ستیزی و… نداشت و بسیار هم زیبا نوشته شده بود. خب که چه؟! مگر کتابی که اشکال نداشته باشد و چیزهای فرضا تمام خوب و پسندیده داشته باشد، لزوما باید از طرف یک خدا آمده باشد؟» پس حتی اگر تمام مطالب کتب به اصطلاح الهی اخلاقی بود باز هم مهم نبود.

اصل مطلب این است. دوستان در ادیان مختلف مطالبی هست که بسیار ضداخلاقی هستند و مطالبی هست که خب اخلاقی و خوب هستند. این نه تنها در اسلام، بلکه در ادیان دیگر مانند مسیحیت هم هست. حالا کاری که اکثر مسلمانان و مسیحیان درستکار و بااخلاق انجام می‌دهند این است که یک سری آیات و بخش‌ها را از کتاب‌هایشان گلچین می‌کنند که به نظرشان اخلاقی است و بقیه را رها می‌کنند. این یک نکته اساسی را می‌رساند: «با یا بدون این کتاب‌های پر از خرافات و تناقضات و بی اخلاقی ها، مردم می‌توانند خوب را از بد بازشناسند.» پس ریشه اخلاقیات باید بیرون از ادیان باشد؛ وگرنه چه طور می‌توانند تشخیص دهند که چه چیز کتاب الهی شان خوب است و چه چیزی بد؟!

دوباره تکرار می‌کنم: خوبی و بدی کردن ما ارتباطی به این ادیان رنگارنگ ندارد. به هر حال برای پیدا کردن ریشه اخلاقیات باید به فرگشت [تکامل] انسان و شرایط و نحوه زندگی پیشینیان مراجعه کنیم. در واقع دلیل خوبی کردن ما مجموعه ای از عوامل فرگشتی [تکاملی] و اجتماعی به هم وابسته و پیچیده است. دانشمندان زیست‌شناس و زیست اجتماع شناس و روانشناس و…. روی اخلاقیات در حال پژوهش هستند. (به جای آنکه از روی بخار معده نظریه بدهند می‌روند و آزمایش و پژوهش می‌کنند. که اتفاقا بسیار هم جالب است و پیشرفت‌هایی در این زمینه حاصل شده) همانطورکه به خوبی در پست «تابلوی ایستی به نام خدا» توضیح داده شد، وقتی چیزی را نمی‌دانیم نباید بگوییم پس خدا! باید برویم و با استفاده از خرد و روش علمی پژوهش کنیم).

اجداد
اجداد ما در شرایطی می‌زیسته اند که نیکوکاری فرگشت یافته است.

چند مطلب جالب درباره ریشه های اخلاق:

آیا وجدان ما منشا داروینی دارد؟

یک بررسی موردی درباره ریشه های اخلاق

اگر خدایی نیست چرا خوب باشیم؟

چکیده یک: ما هنوز به طور دقیق ریشه های اخلاق را کشف نکرده ایم. ولی از هر جا ریشه گرفته باشد مطمئنا از ادیان نبوده!اخلاقیات دلایل فرگشتی پیچیده دارد که پیشرفت‌هایی هم در این زمینه صورت گرفته و دانشمندان توانسته اند علت نیکوکاری و کمک والدین به فرزندان و… را تا حدودی توضیح دهند. دانشمندان در این زمینه فعالند.

۲. در جایی دیگر گفته شده که:

من معتقدم اگر قرار باشه دنيا و هستي رو طوري غير از روش تفسير جهان بيني الهي تفسير كنيم هيچ دليل منطقي وجود نداره كه من تو يه جنگل بزنم يك نفر رو بكشم يا بش تجاوز كنم يا هر خلاف ديگه اي.

همانطور که در شماره یک روشن کردم ما حتی می‌توانیم مسائل خوب و بد داخل این کتاب‌های به قول شما الهی را هم خودمان تشخیص دهیم. بعد تازه جهان بینی الهی که؟!! این همه جهان بینی الهی هست! حتی در خود ادیان اصلی هم کلی زیرشاخه هست! در یک دین دستور می‌دهد که کله کافر را ببر و در دین دیگر نه. کدام را ملاک بگیریم؟ مساله اینجاست که آخر سر هم ملاک خود ماییم! خودمان تصمیم می‌گیریم که کدام دین یا کدام نوشته های داخل یک دین اخلاقی هست یا نه.

در مورد اینکه اگر تفسیر الهی نباشد دلیلی ندارد که در جنگل کسی را بکشیم یا نه! باید گفت که این باور بسیار پوچ و ساده انگارانه ای است. دقیقا مثل این است که ما بگوییم: «ما تا زمانی که بدانیم یک مراقب حاضر در جلسه امتحان هست تقلب نمی‌کنیم؛ ولی اگر نباشد تقلب مجاز است» اسم این اخلاقیات نیست دوست عزیز! در واقع اخلاقیات چنین فردی پشتوانه محکمی ندارد. چون تقلب نمی‌کند تنها به خاطر نظارت یک نفر. یعنی اگر آن نفر نبود تقلب می‌کرد و مشکلی با اصل آن نداشت! شما را نمی‌دانم ولی من اسم چنین کاری را اخلاق نمی‌گذارم!

این گفته زیبا در این رابطه خواندنی است:

نهایت فرومایگی است اگر رفتار آدمی منحصر به ترس از تنبیه یا امید به پاداش باشد «آلبرت اینشتین»

من واقعا برای کسی که اخلاقیاتش چنین بنیانی داشته باشد به شدت متاسفم. (البته می‌دانم اخلاقیات دیزرتر گرامی و تقریبا اکثر دوستان اینچنین نیست و در صورت وجود یا عدم وجود خدا، دزدی و قتل و غارت نمی‌کنند). اگر بخواهیم اخلاقی به قضیه نگاه کنیم، نباید بودن یا نبودن یک خدا، اهمیتی برایمان داشته باشد. در هر صورت باید خوشحالی و رنج دیگران، نقش مهمی در تصمیمات ما داشته باشد. البته اعتقاد به وجود این خدا یا آن خدا می‌تواند روی تصمیماتمان تاثیر بگذارد؛ که این هم بستگی دارد که این خدا چگونه تعریف شده باشد.

چکیده دو: اخلاقیاتی که بر پایه وجود یک خدای مجازاتگر و پاداش ده بنیانگذاری شده باشد، به معنای واقعی کلمه اخلاقیات نیست. نمی‌توان عملی را که تنها به این خاطر انجام شده باشد اخلاقی نامید، چون آن فرد در واقع اخلاق را قبول ندارد بلکه از باتومی که روی سرش هست می‌ترسد.

۳. دیزرتر عزیز در جایی فرموده اند که:

در مورد اينكه رعايت يه چيزهايي به نفع حيات و پويايي جامعه است مخالفتي ندارم .. چون درسته … ولي اولا به اون مي گن قانون، يه روز ممكنه جامعه شناس ها يه نظري داشته باشند و وضع يه قانوني رو پيشنهاد بدن و ده سال بعد نظرشون عوض بشه. همينايي كه در آمريكا ۴۰ سال پيش همجنس بازي رو باعث نابودي جامعه بشري مي دونستند الان يا خودشون يا شاگرداشون يا فرزاندانشون نظري دقيقا بر عكسش رو دارند.

اتفاقا مثال خوبی زدید. دقیقا به همین خاطر است که اخلاقیات الهی یک مشکل اساسی دارد. تا بیش از صد سال پیش برده داری هم یک چیز عادی بود و الان نیست. اگر بخواهیم بر اساس بسیاری از ادیان الهی عمل کنیم که برده داری را مجاز دانسته اند، تا همیشه این عمل غیراخلاقی ادامه پیدا خواهد کرد! این موارد غیراخلاقی کتاب‌های به اصطلاح الهی اصلاح پذیر نیست و این مایه بدبختی و سیه روزی شده و خواهد شد. وقتی در جاهایی از این کتاب‌ها در مورد کتک زدن یا زندانی کردن زن یا برده داری و… اشاره شده، اینها آنجا هست! ضرر هم زده و اگر انسان‌های بی اخلاقی این قسمت‌ها را مو به مو اجرا کنند باز هم ضرر خواهد زد.

با یک مثال می‌توان شماره  ۲ و ۳ را روشنتر کرد. اگر تنها دلیلی که یک انسان فرد دیگری را نمی‌کشد این باشد که دستوری از جانب یک خداست، این به آن معناست که آن فرد واقعا مشکلی با نفس کشتن ندارد! و رنجی که در به قتل رساندن وجود دارد نامربوط است. حالا اگر بر اساس باورهای دینی به آن فرد دستور داده شده باشد که مثلا فلان انسان‌ها را بکش؛ چه چیزی می‌تواند او را از کشتن باز دارد؟ هیچ، چون اجتناب این فرد از کشتن نه خاطر غیر اخلاقی بودن عمل، بلکه به خاطر دستورات الهی است. افسانه اخلاقیات الهی هزاران سال است که با فریب افکار عمومی خودش را موجه جلوه داده. ولی بد نیست کمی در مورد آن انتقادی بیاندیشیم. دلیلی ندارد که چیزهایی که پیشینیانمان گفته اند لزوما درست باشد.

چکیده سه: مواردی پیش می آید که چیزی که در یک کتاب به اصطلاح الهی قرار دارد در تقابل کامل با اخلاقیات ما قرار می‌گیرد و برایمان کاملا مصداق بدویت و باور غیراخلاقی است. در اینجاهاست که آن اخلاقیات الهی باید برود بوق بزند! حقیقتی است. امروزه بسیاری قوانین بدوی ادیان گوناگون در جوامع اجرا نمی‌شود. چیزهایی مثل ظلم به زنان و برده داری و قطع دست و پا و سنگسار و کشتن ناباور!

۴. در این شماره به بررسی اثبات وجود خدا از طریق اخلاقیات می‌پردازم. در پست دیزرتر به این مورد اشاره صریحی نشده. ولی از آنجاییکه زیاد با آن مواجه شدم گفتنش بی فایده نیست. برای این کار بدترین حالت ممکن را در نظر بگیریم! فرض کنیم که (به هر دلیلی) از نظر ژنتیکی و عصبی انسان‌ها به شکلی بودند که همه آنهایی که خدایی را قبول نداشتند انسان‌های وحشی و بی اخلاقی بودند. آیا در آن صورت وجود خدایی اثبات می‌شد؟ خیر. حتی اگر تمام انسان‌های ناباور هم بی اخلاق بودند دلیل نمی‌شد که خدایی وجود داشته باشد. اگر تمام انسان‌های روی کره زمین از دراکولا بترسند این دلیل (اثبات) وجود دراکولا نمی‌شود. واگر تمام انسان‌های روی کره زمین به اسب تکشاخ پرنده اعتقاد داشته باشند و به خاطرش مراسم به پا کنند، دلیل نمی‌شود که اسب تکشاخ پرنده وجود دارد.

چکیده چهار: در واقع اگر به طور مثال فرض بکنیم که برای پیروی از اخلاق باید به دینی اعتقاد داشت، و بدون آن نمی‌توان خوب بود، از آن نتیجه نمی‌شود که آن دین یا باور به خدا درست است. بلکه این فقط یک دلیل پرگماتیک (عمل گرایانه) برای این خواهد بود که اعتقاد به ادیان مفید است. البته من این مثال را تنها برای روشن شدن قضیه زدم. (بدترین حالت ممکن). به هر حال در شماره ۱ و ۲ و ۳ زیراب اخلاقیات دینی زده شد.

در پایان با احترام به شما، نه لزوما به عقایدتان. امیدوارم این توضیحات، مقداری به روشن شدن قضایا کمک کرده باشد. امیدوارم همگی شما (از هر باوری) خوب و سلامت و دلشاد باشید. اگر از برخی قسمت‌ها رنجیده اید بدانید که هدف رنجش شما نبوده است. ولی بعضی چیزها را باید گفت. اگر بترسیم و نگوییم همین می شود که در طول این همه سالیان شده. بالاخره باید این طلسم را شکست. دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. گفتگو می‌کنیم. باز هم سپاس. شاد باشید 🙂

—————

۱. بله من یک بیخدا و ناباور به ادعاهای بدون مدرک هستم و شاخ و دم هم ندارم! میلیون‌ها انسان مثل من در جهان وجود دارند. بسیاری انسان‌ها در این کره خاکی هستند که بیدین هستند و بسیار هم به اخلاقیات اهمیت می‌دهند و رنج کشیدن دیگران برایشان مهم است. انها دوست دارند که میزان شقاوت را در گیتی کاهش دهند؛ نه به خاطر اینکه در کتب پوسیده قدیمی چیزی گفته شده، بلکه به خاطر خود اخلاق و اینکه دیگران برایشان مهم هستند. بر خلاف جوسازی های ج.اسلامی کم هم نیستند. اتفاقا جمعیت بیدین‌ها و ناباورهای دنیا بیشترین درصد رشد را دارد. (برخلاف جوسازی های ج.اسلامی). آنها حتی در خود آمریکا که کشوری به نسبت مذهبی به شمار می آید بیشترین میزان رشد را دارا هستند. (در حال حاضر حدود چهل میلیون نفر). در اروپا که تقریبا دین بازی را باخته است. درصد بیدینان در اروپا، به ویژه در کشورهای آزاد اسکاندیناوی بسیار بسیار بالاست. (می توانید در مورد آن تحقیق کنید). در مورد این هم که چند درصد دانشمندان و اندیشمندان جهان ناباور هستند هم به انگلیسی گوگل کنید. به نکات جالبی بر می‌خورید! به هر حال حتی اینها هم دلیل درست یا غلط بودن چیزی نمی شود. اصلا اگر تک تک انسان‌های دنیا هم بدون مدرک به اسب تکشاخ پرنده اعتقاد داشته باشند، اسب تکشاخ پرنده واقعی نمی شود.

چرا انسان‌ها روی دو پا راه می‌روند؟

ما انسان‌ها روی دو پا راه می‌رویم، ولی تقریبا بیشتر پستانداران دیگر روی چهار پا راه می‌روند. آن اندک پستاندارانی هم که روی دو پا می‌ایستند به طریق دیگری عمل می‌کنند. برای نمونه کانگرو‌ها روی دو پا می‌جهند؛ که با راه رفتن و دویدن ما بسیار متفاوت است. گاهی برخی میمون‌ها وِ اِیپ‌ها، کمی شبیه انسان راه می‌روند. برای نمونه گاهی شامپانزه ها که نزدیک‌ترین پسرعموهای فرگشتی [تکاملی] ما هستند، روی دوپا راه می‌روند. ولی اغلب شامپانزه ها چهار دست و پا راه می‌روند. البته با انگشتان خم شده، یعنی به جای اینکه کف دست و پا را روی زمین بگذارند، با انگشتان خم شده حرکت می‌کنند. و تنها در مواقع حمل غذا یا در چمنزارهای بلند ایستاده حرکت می‌کنند.

فرگشت انسان
فرگشت [تکامل] انسان

روی دو پا ایستادن انسان، یکی از پایه ای ترین ویژگی‌های این گونه است. این پدیده باید دلایل خاصی داشته باشد. تا کنون نظریه های گوناگونی مطرح شده، که در ادامه، یک‌یک آنها را از نظر می‌گذرانیم. در پایان هم نتیجه تازه ترین پژوهشی که در این زمینه انجام شده، بررسی می‌کنیم:

آزاد شدن دست:

در سال ۱۸۷۱ چارلز داروین، طراح نظریه فرگشت (یا تکامل)، این مساله را عنوان کرد که شاید راه رفتن بر روی دوپا به خاطر آزاد شدن دست برای نگه داشتن ابزار به وجود آمده است. هر چند این می‌تواند مزیتی فرگشتی محسوب شود؛ ولی به نظر نمی‌رسد چنین بوده باشد؛ زیرا فسیل‌ها و شواهد مولکولی نشان می‌دهند که انسان‌های نخستین، حدود هفت میلیون سال پیش برای نخستین بار کم‌کم شروع به ایستادن کردند، درحالیکه در آن زمان هنوز از ابزار استفاده نمی‌کردند.

همچنین شاید دوپایی بودن به این دلیل به وجود آمده تا دست‌ها برای نگه داشت غذا و حمل نوزاد آزاد باشند.

تغییر شرایط محیطی و دید بهتر:

دگرگونی شرایط زیست‌محیطی، تاثیر شدیدی در فرگشت جانداران دارد. برخی دانشمندان معتقدند که شاید دلیل راست راه رفتن نیاکان انسان‌ها، تغییر شرایط محیطی بوده باشد. چندین میلیون سال پیش با گرم شدن آب و هوا و کاهش جنگل‌های انبوه، اجداد ما مجبور شدند تا بیشتر بر روی زمین و در فضای باز به دنبال غذا بگردند؛ و چه بسا برای پیدا کردن غذا مسافت‌های دورتری را بپیمایند. علاوه بر آن، ایستادن بر روی دوپا در این طور مناطق این مزیت را دارد که می‌توان فواصل دورتری را در ساوانا مشاهده کرد و بهتر از خطر گریخت.

گذشتن از آب:

یک نظریه دیگر هم این است که نخستین انسان‌گونه ها وقتی شروع به راه رفتن بر روی دوپا کردند که از مسیرهای آبی می‌گذشتند. شامپانزه های امروزی هم به این شکل عمل می‌کنند؛ یعنی وقتی می‌خواهند از دریاچه ای عبور کنند، روی دوپا می‌ایستند. به خواندن ادامه دهید